بچه که بودم، شدیدا معتقد بودم مذهب تنها چیزیست که انسان را متعالی میکند! خُب بچه بودم و عشق پرواز، میگفتم هواپیمایش را که به من نمیدهند، شاید بادبادکی، کایتی، چیزی دادند که به قله انسانیت برسم! عشق مذهب بودم و بی نماز شب، خوابم نمی گرفت؛ شاید باورتان نشود، ولی عرعری مکبّر مسجد هم بوده؛آن هم مسجدی که در شهرمان معروف بود به مسجد راستی های افراطی!… پیش نماز مسجد که آن جلوها بالا پائین میکرد، من تکبیر می گفتم و همه می فهمیدند که بعله، پیش نماز خم شده است! لامذهب سجده اش را دو ساعت طول می داد، چه میگفت، نمیدانم؛ ولی یقین دارم هرچه بود، مناجات نبود!
یک آقایی بود، بین دو نماز مغرب و عشاء دعای تعقیب نماز مغرب را می خواند؛ همان اللهم انی اسئلک موجبات رحمتک و …؛ او را یکی از نزدیکترین افراد به خدا می دانستم؛ از همانها که با هواپیمای اختصاصی پیش خدا می رود؛ بزرگترین آرزویم این بود که روزی من جای او باشم و سوار هواپیمای اختصاصی شوم تا به خدا برسم… آن آخرها که مسجد می رفتم، هر وقت نمی آمد، من جانشینش بودم و دعا را من می خواندم…
تازه داشتم به خدا نزدیک میشدم؛ آن آقا هم تشویقم میکرد و میگفت دارم پله های ترقی را یکی دوتا طی میکنم. میگفت خیلی زرنگم و اگر همیجور ادامه دهم، می توانم در دینم جهشی بخوانم و یکهو به اوج برسم … پدرم همیشه مخالف بود، میگفت آدمهای این مسجد کثیفند! میگفت آنها دین و ایمان ندارند! میگفت پایت را آنجا نگذار. حرفهایش را باور نمیکردم و همیشه با او جنگ داشتم …
پنجم دبستان یا اول راهنمایی بودم، یازده دوازده سالم بیشتر نبود؛ نگاه به امروزم نکنید که زوارم در رفته! نمی خواهم دهانتان را آب بیاندازم ها، ولی یک بچه ترگل مرگل و تر و تمیز بودم که لُپهایش همیشه گل انداخته بود! … اواخر، همان آقا که دعا میخواند، خیلی به من لطف میکرد و میگفت مثل پسرش هستم؛ میگفت همین روزهاست که سوار هواپیما شوم و به خدا نزدیکتر … یادم هست مداد اتود تقریبا تازگی داشت و همه بچه ها نداشتند؛ یکی چند سال پیش داشتم که خراب شده بود، یکی هم همان آقا برایم خرید، جایزه حفظ کردن جزء اول قرآنم بود؛ پدرم که آن را دید، به شدت دعوایم کرد و اتود را از من گرفت و فردایش، به همان آقا پسش داد؛ به من هم دیگر اجازه ورود به آن مسجد را نداد … خیلی ناراحت بودم و در دل به پدرم فحش می دادم؛ برایم جای سوال داشت: پدری که هیچوقت نمازش قضا نیست، چرا اجازه نمی دهد پسرش به مسجد برود؟!
مدتی بعد، بالاخره فهمیدم منظور آن آقا از «هواپیما» چه بود. یکی دیگر از بچه های مسجد که بعد از من مکبّر شده بود، مثل من زرنگ بود و دینش را جهشی خوانده بود! … آن مردک هم جایزه اش را داده یود: او را، در حالی که پسرک را در دستشویی مسجد سوار هواپیمایش! کرده بود، دستگیر کردند!!!
پی نوشت 1: به خدا راست میگویم، آن پسرک من نبودم!!!
پی نوشت 2: یکی از شبهای محرم، به اصرار عرعریه همسر، برای تماشای هیات عزاداری، راهی خیابان شدیم. آن مردک، با همان ریش و پشمش، در اول صف هیئت همان مسجد، در حال عزاداری برای حسین بود!دو سه پسربچه ترگل مرگل هم دور و برش بودند!!!
پی نوشت 3: درست است که همه ما از همه نظر مدیون پدرمان هستیم، ولی این یکی را دیگر خیلی مدیونم، چرا که اگر نبود، مطمئنا یکی از افرادی که حالا در کهریزک مسئول شیشه های نوشابه بود و یا ظهر عاشورا کتکشان میزد، من بودم! شاید هم خدا را چه دیدی، الان وزیری، معاونی، چه میدانم، حداقل بذرپاشی بودم برای خودم! در همین راستا، شاعر میفرماید: هر که ک..ن داد، مرد میدان شد!!!
29/12/2009 در 10:40 ق.ظ. |
عجب…!!!یعنی کفمان به طرز وحشتناکی برید..!!راستی گه از همین کهریزکی ها میشدی بازم وبلاگ مینوشتی که مثلا امروز چه کارها که کردید و نکردید؟!عرعری: نه خیر، آن وقت دیگر وقت نوشتن نبود، وقت عمل بود! با همون شیشه نوشابه میامدم سراغ اغتشاشگران!!!
29/12/2009 در 10:53 ق.ظ. |
آه خداي من !!! .. عرعري يه فاميل داريم كه خيلي اهل دعا و ثنا و از اون افراطيها افتضاح هست . پسرش رو فرستاد حوزه!! بعد از يكماه پسرش شبانه فرار كرد باباش راش ندا د تويخونه اومد پشت در خونشون داد زد به باباش گفت منو را نميدي؟ باباش گفت نه . گفت الان داد ميزنم به همسايه ها مي گم ترتيب منو دادن.. از حوزه فرار كردم بابام منو خونه را ه نميده … باباش ترسيد در رو باز كرد .. اون فاميل ما اومد خونه به باباش گفت تو لامذهبي منه 16 ساله رو مي فرستي حوزه .. همسن هاي من اونجا سقا هستن عرعری: جداً جریان این حوزه ها راسته؟!! آخه من شنیدم به خاطر اینکه روشون باز بشه، از این کارا باهاشون میکنن! یه بار باس برم ببینم راسته یا نه! آخه از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن!
29/12/2009 در 11:12 ق.ظ. |
شنیده بودیم در این مساجد ملت یه نیم نگاهی به پسر بچه های توقولی و تپلی دارند اما نه دیگه با این شدت!!!!خدا به رویت رحم کرده عرعری !!!نمیدانم شاید هم برای آینده ات بهتر بودمیموندی و الان وزیر رفاه بودی یا آموزش پرورش!!!!عرعری: خدائیش، خبطی کردم ها! نهایتش یکبار میرفتم دستشویی دیگر! با یکبار که آدم خرابه نمی شود!
29/12/2009 در 11:20 ق.ظ. |
آن شب که با عرعریه همسر او را دیدی ، می بایست یک اتود را تمام و کمال در ماتحتش فرو میکردی!عرعری: یک اتود برای اینها خیلی کم است، به فکر چیزهای کلفت تری باید بود!
29/12/2009 در 11:35 ق.ظ. |
این محمود حق داشت میگفت به اون شکلی که شما همجنس باز دارید ما نداریم. این از مسجد، اون از حوزه و سالن های کشتی که … . به نظرم بهتره رو سردر این سالن های کشتی و حوزه ها بنویسن 18+ عرعری: خوبه، وزیر که شدم، پیشنهادت رو تو هیئت وزیران مطرح میکنم!
29/12/2009 در 11:49 ق.ظ. |
آقا خیلییی مدیون پدرت هستی! به حق که لطف بزرگی در حقت کردن! البته اگه نخوای به مزایای وزیر شدن توجه کنی! در راستای پی نوشت 1: عرعری: نه جانم، ما همین عرعری باشیم کافیست. وزارت مال خودشان!
29/12/2009 در 11:50 ق.ظ. |
جدی راست میگی؟؟؟ (آیکون آدم شاخ درمیاره )خوب اگه تو مسجد گرفتنش چرا دوباره راهش دادند (نکنه پیش نمازشون هم آره)خوب مگه تو وجدان نداری (آیکون بی وجدان ) برو مسجد این بچه های بدبختشون را کمی نصیحت کن دیگه نیان به این مسجد (آیکون امر به معروف برای همین وقتهاست )یعنی آدمها تو خونه خدا هم امنیت ندارند … میگم خطرات زندگی شما مردها هم کمتر از زنها نیست … یادم باشه قبل از ازدواج بگم بره گواهی .. بگیره , واللهعرعری: واسه خود من هم جای سوال داشت! دو سه ماه بعد از همون جریان، دوباره می رفت همون مسجد و باز هم دعا میخوند. حتما توبه کرده بوده!!! البته، از اونها بعید نیست، همشون از یه کاسه آب میخورن!
29/12/2009 در 11:53 ق.ظ. |
نه بابا يه وقت نري حوزه بيچاره ميشي..عرعری: نه جان من بزار برم! تو رو خدا، فقط یه بار!
29/12/2009 در 12:25 ب.ظ. |
سلاممن گوگل ریدر باز کردم …اما چجوری لیست دوستامو بزارم تو وبلاگم مثل تو؟؟؟عرعری: مستر افشین قبلا زحمت کشیده و طریقه ساخت لینکدونی گودری رو به طور کامل توضیح داده، فک کنم بتونه کمک خوبی باشه: http://www.iranmyland.blogfa.com/post-106.aspx
29/12/2009 در 1:27 ب.ظ. |
شانس اوردی والله معلوم نبود حالا چندین وچند فوش ونفرین نثارت میشدعرعری: من؟ فحش بخورم؟!! نه، من؟!! عمراً!
29/12/2009 در 1:59 ب.ظ. |
عرعری برگشتی یه خاطره ای تعریف کردی که که اگه الان 124هزار پیامبر رو هم قسم بخروی بعیده کسیی قبول کنه که اون بچه تو نبودی !!!عرعری: دیدی الکی الکی عفتمون رو لکه دار کردیم! به جان خودم من نبودم، باور کنید دیگه
29/12/2009 در 2:19 ب.ظ. |
در حاشیه حرفهای شنگول جان که میگن چرا طرف رو دوباره به مسجد راه دادن باید بگم خب، اینها استانداردهاشون با من و شما فرق میکنه!مثل حکایت دکتر مددی(امیدوارم جریان دانشگاه زنجان هنوز یادتون باشه)که ایشون هم گویا ارتقا مقام گرفتن و به یکی از دانشگاه های تراز اول در تهران منتقل شدن!!!و حکایت اون بابا در تو یسر/کا/ن!!!!! بعضی وقتها به همه چیز شک میکنم!وقتی بعضی عملکردها رو میبینم اون هم از عده ای خاص! یا به تعبیر آقای عرعری کسانی که با هواپیمای اختصاصی پیش خدا میرن و برمیگردن واقعا به خیلی چیزا شک میکنم.به قول یکی از اساتیدم که سر بحثی که در کلاس باهاش داشتم در آخر به ظاهر خطاب به کلاس اما چشم در چشم من، برگشتن گفتن:خداوند انشالله کاری کنه که ایمانهای نداشتمون به باد نره!!!بنده به شخصه ایمان نداشته این سبکی رو به داشتن ایمان از دیدگاه اونها ترجیح میدم.خدا واقعا هدایتم کنه!عرعری: ایمان نداشته که خب نداشته، دیگه چیشو میخواد به باد بده؟! استادتون هم استاد بودنا! منم باهات موافقم. ترجیح میدم همون نداشته شو داشته باشم!ندای عزیز، خیلی از اونهایی که ادعای اسلام و انسانیت میکنن، فقط دنبال یه نقاب برای گند کاریهاشونن، همین.
29/12/2009 در 2:36 ب.ظ. |
به به!اتود چی میگه؟هواپیما سواری چی میگه؟چی میگه کلا آیا؟عرعری: کی؟ چی؟ کجا؟ چرا؟ چی چیزی میگه؟ کی نمیگه؟ شما خودشو اصلن نگران نکن. اصن ولش، بیخیال!
29/12/2009 در 2:43 ب.ظ. |
مرسیخیلی قشنگ نوشتی.دمت گرم.سربلندباشیعرعری: شما هم سرتون بلند باشه. ممنون.
29/12/2009 در 3:07 ب.ظ. |
ای باباعرعری: من نبودم که! من دَر رفتم! واسه چی ناراحت شدی حالا؟!!
29/12/2009 در 3:08 ب.ظ. |
مذهب متاسفانه بیشتر برای انسانها جنگ، نکبت و کشتار داشته تا آرامش. ببینید هر سال چند زن بخاطر تعصب های افراطی شوهراشون کشته میشن.عرعری: متاسفانه ما همه چی رو عادت داریم به افراط کردن توش، مذهب رو هم از این قاعده مستثنی نکردیم. اعتقادات هرکسی برای خودش محترمه، ولی مادامیکه منجر به مزاحمت دیگران نشه. بدتر از افراطی گری، زدن نقاب مذهبی برای کثافت کاریهاست. کاری که امروز به وفور نمونه هاشو داریم میبینیم.
29/12/2009 در 3:30 ب.ظ. |
ما خیلی مخلصیم فقط سردرد ولم نمیکنه.یعنی کلا» از مانیتور و تلویزیون و موبایل و خیلی چیزای دیگه منع شدم .شرمنده . اما باور کن میخونم نوشته هات رو.شاید کامنت نذاشتم اما همه رو کلمه به کلمه میخونم. چون میدونم بی خود حرفی رو نمینویسیعرعری: ما فقط دلمون برات تنگ شده بود، امیدوارم هرچه زودتر سر دردت خوب بشه و بیشتر بنویسی.
29/12/2009 در 3:49 ب.ظ. |
عرعری جانخیلی زیبا نوشتیالان هم دقیقا زمان، زمانه همین آدمهاست و هوای ما پر شده از همین هواپیماها و قطارها و …موفق باشی….عرعری: خدا نکنه هوا پر بشه از همون هواپیماها!!! حالا هواپیماش هیچی، با قطارش دیگه چیکار کنیم؟!! تو رو خدا نههههههههه!ولی آره، حق با توئه، همون آدما، اینروزا، بهترین جایگاه رو دارن و بهترین پستها مال اوناست. ولی تف به اون پولی که میخواد از راه xایه مالی به دست بیاد، تف…
29/12/2009 در 4:26 ب.ظ. |
من باور کردم شما نبودیخدا بچمونو نگه داشت ، وگرنه الان معلوم نبود …بابای منم نمیذاره خان داداشم بره مسجدعرعری: به جان خودم من نبودم! گواهی پزشکی قانونی بیارم؟!! باباتون کار بسیار خوبی میکنن. آدم بخواد مسلمون باشه، دعا بخونه، تو خونه هم میتونه. هر وقت هم خواست بره مسجد، میتونه با بزرگتراش بره.
29/12/2009 در 6:25 ب.ظ. |
چرا به خودن میگیری ؟ حالا یکی باور کرده شما نبودی ، میگی بودی ؟!عرعری: نه نگارینا جان! من که میدونم شما باور کردی، برای اونایی گفتم که باور نکردن!
29/12/2009 در 7:28 ب.ظ. |
به همین خاطر است نگرانم.مردمی که به ادعای دین هر پخی که میخواهند میخورند دین را بدنام میکنند. به همین خاطر نمازم ترک شد به همین خاطر نیمه زرتشتی شدم. به همین خاطره الان فقط به خدابودن خدا اعتقاد دارم و پیامبری محمد، همه صفات خوبشان را باور دارم و باقی روایات را نه.باور کنی یا نه ورژن متفاوتی از تو بودمعرعری: کاملا درست میگی. این انسانها، بیشتر از اونکه برای دین مفید باشند، باعث دین زدگی مردم میشن.
29/12/2009 در 8:36 ب.ظ. |
آقا! ناشکری نکنین. این هواپیماهای اختصاصی لااقل از آن هواپیماهای که در آن ها هرلحظه امکان حملات انتحاری است بهتر است و احتمالاً که سفر هم با آنها چندان طولانی نیست ــ البته نظر به پیلوت! ــعرعری: من هم همین را میگویم، ولی کو گوش شنوا؟! البته، آن آقا هنوز هم متقاضی می پذیرد. اگر کسی اعلام آمادگی کند، می توانم آدرس بدهم
29/12/2009 در 9:17 ب.ظ. |
بچه بودی دیگر! عرعری: این یکی رو خیلی خوب اومدی! خودم با دست خودم افتادم تو دام!
29/12/2009 در 11:55 ب.ظ. |
بـر بـلـنــداي گـوششـان افزوداوسـتـادي كه عشق مي فرمودپير شبدر شناس ، آگه نيستلاله ، شـبــدر ، غذاي آنها بودبـر گـذر گـاه شــرع ، مي بينمهمـه جا سيب سرخ كرم آلوددلنشـيـن نت بــراي ايشـان عـرعرعري كه گوش ، مي فرسودمفتيـان ، خوش ســوار هر تاشانبـر سـپـوري و راه ، مي پيمـودمفت تر آنکه فاش در تفسيربــار خود را ، فريضه مي فرمودپس نـبـايــد ســرود ، در جاييكه منافـع كشـنــد ، حــد حدودعرعری: شعرت قشنگ بود و به جا. ممنون. حالا اون عرعری من بودم دیگه؟!
29/12/2009 در 11:56 ب.ظ. |
آقا کامپیوتر ما خرابه این جمله آخرو نقطه چین نشون میده ! چی بوده این؟ کوپن؟!عرعری: آره عزیزم، تو همون کوپن، کودن، یا هر چی دلت میخواد بخون!
30/12/2009 در 4:24 ق.ظ. |
واقعا خدا رحمت کرده عرعری جون …وگرنه تا آخر عمر باید خلبانی میکردی…اونم خلبان ی هواپیمای (راستی حاج آقا سید نبودن که؟..منظورم اینه عرب که نبودن؟؟؟؟آخه عربها میگن آخرین مدل هوا پیما رو دارن…زیبا جادار…)خلاصه داداش …خوب شد سکان پروازو دست نگرفتی وگرنه مجبور بودی تا زمان باز نشستگی داد بزنی ؛لیدیز اند جلتلمن کپتان باهاتون صحبت میکنه …عرعری: نه آقاجون، من حتی آتاری هم که در اومده بود، به خاطر دسته خلبانیش، باهاش بازی نمیکردم! کلا از هرچیزی که شبیه دسته خلبانی باشه، بدم میاد!
30/12/2009 در 11:39 ق.ظ. |
خوندمت عزیزم مرسی که امدی پیشمعرعری:
30/12/2009 در 1:01 ب.ظ. |
(((((:ای ا.ن به فدای هر چی مرد عملیه! البته دور از عرعری جان ما..عرعری: دیگه آدم نبود فدا بشه؟!!
30/12/2009 در 1:44 ب.ظ. |
اُه اُهاین شوهرخاله ی من سر پیری همش تو مسجده، من فک کردم دیده بو میده (الرحمانو می گم) عابد و زاهد شده هِی میره مسجد نگو داستان چیز دیگه س!اُه اُهعرعری: بعععله، سر ِ پیری و معرکه گیری!
30/12/2009 در 1:45 ب.ظ. |
تو الان سالمی دیگه؟؟ ببین راستشو بگو بین خودمون می مونهعرعری: آره بابا، ببین چیز… چیز دیگه … اسنادش رو میگم … موجوده ها!… همون گواهی پزشکی قانونی رو میگم. بیارم؟!
30/12/2009 در 4:26 ب.ظ. |
اخه اينم اسم بود انتخاب كردي نميشه فحش داد .. ببين يه مشت عرعري نه از جنس تو از جنس كاملا عوضي افتادن توي شهر دارنهي ععععععععععععععععرعععععععععععععععععععععععر عررررررررررررررررر مي زنن..عرعری: وارش جان، اینا اکثرشون کارمندایی هستن که به زور و با سرویس اداره به محل تجمع برده شدن. اینا از عمد ساعت 3 عصر رو انتخاب کردن تا بتونن کارمندها رو با سرویس اداره شون، به زور ببرن اونجا! بالاخره بعد از مدتها میخواستن یه بار هم شده با هلیکوپتر فیلمبرداری کنن، که موفق شدن. هرچند یه فاصله دویست متری رو صدبار پشت هم نشون دادن! که اون هم شک دارم آرشیوی نباشه!!! بهشون ساندیس و کیک هم دادن، یه همراه اضافه کار!!!
30/12/2009 در 7:16 ب.ظ. |
دم پدر گرامی گرم بسیارعرعری: دم شما هم گرم همیشه.
30/12/2009 در 7:35 ب.ظ. |
آره خب چیز که همیشه همه جا موجودهخب من از کجا بدونم توی پزشکی قانونی پارتی نداری؟ هان هان هان؟؟؟عرعری: بازم چیزه … یعنی نه [آیکون بغض کردن و یه دفعه زدن زیر گریه و بعد اینا رو با گریه گفتن:] به خدا من نبودم… واا… من نبودم به خدا ما تو پزشکی قانونی آشنا نداریم
30/12/2009 در 8:03 ب.ظ. |
نگو که آره ؟آره ؟نه بابا ؟یعنی واقعا ؟ عجیبه؟مطمئنی؟وای وای وایاوهوم اوهوم ولی یه وقت به کسی نشون ندی!!!غلافش بهترهعرعری: آره. واقعا!
30/12/2009 در 8:25 ب.ظ. |
من هم در اون دوران بسی مذهبی تشریف داشتم و لقب ملا را دریافت کرده بودممنتهی بعدا از صراط مستقیم خارج شدیم و نتونتسیم وزیر بشیم.عرعری: کار خوبی کردی، هر صراط مستقیمی که صراط مستقیم اصل نیست، بدلی هم دارد!
30/12/2009 در 9:08 ب.ظ. |
سر میزنی چرا کامنت نمیذاری؟عرعری:
30/12/2009 در 10:26 ب.ظ. |
شعار میدهیم :اینهمه دختر آمدهبه عشق شوهر آمدهعرعری: خدا به همه دختران بی شوی، شوی عطا فرماید تا بدانند برای چه آش دهن سوزی شعار میدادند
30/12/2009 در 11:29 ب.ظ. |
سلامجالب بودامیدوارم هر کس و در هر کجائی در امام حسین و اهل بیتش باشیمالتماس دعاعرعری: فکر نمیکنی حرف اضافه «در»، اینجا یه کمی می بایست عوض شود آیا؟!!
31/12/2009 در 1:13 ق.ظ. |
حتما لا مصب ایرباس هم بوده.لوووووووووووووووووووووووووووووووووووووولعرعری: توپولوف که مطمئنا نبوده، چون اگر بود، حتما تا الان سقوط کرده بود!
31/12/2009 در 5:24 ق.ظ. |
خب این پستو قبلا خونده بودم از ریدر.پست بالاییتم خوندم.حرف خاصی نیست.یعنی حرف زدنم نمیاد..اون پستی هم که گفته بودی چرا حذف کردم.بلاگفا حذفش کرده بود….وبلاگمو مسدود نمیکنند.اما امکان داره پستامو حذف کنندعرعری: جالبه! من هم شنبه و یکشنبه به وبلاگم سر نزده بودم. دوشنبه که اومدم، یه راست رفتم سراغ وبگذر و دیدم بازدیدهای دو روز گذشته ام، صفره! تعجب کردم، اومدم و وبلاگ رو باز کردم و دیدم قالب وبلاگ، به قالب پیش فرض تغییر کرده و تمام کدهایی که خودم گذاشتم، حذف شده. منم فک کردم حتما دلیل باید «انالله و انا الیه راجعون» باشه که بالای وبلاگ گذاشتم. چون انا لله من، عکس منتظری هم روش بود! گفتم حتما بلاگفا خودش حذف کرده! الان که شما هم اینو گفتی، تقریبا مطمئن شدم کار خودشونه!
31/12/2009 در 10:50 ق.ظ. |
آمدیم تا برای خط و نشانت بکامنتیم دیدیم جایی برای کانتیدن نگذاشته اید….عرعری: چون اون پست رو حذف میکنم، واسه همین کامنتاشو بستم تا کامنتای شما رو از دست ندم.
31/12/2009 در 12:17 ب.ظ. |
مرد نبودن خودشون رو جمعه ثابت کردن …اینها ادم نمیشنعرعری: باور کن دیشب اینقد عصبی بودم که خودم هم نفهمیدم کِی اینچیزا رو نوشتم!
31/12/2009 در 12:18 ب.ظ. |
نه باور کن که مرد نیستن !!!عرعری: این که واضحه..
31/12/2009 در 2:10 ب.ظ. |
انقده لجم میگیره یکی بیاد پست بذاره و کامنت گذاری رو ممنوع کنه.انقده لجم میگیره که نگو!بعدشم دقیقا من امروز به این مساله فکر کردم.و دیدم اونا نه تنها مرد نیستن بلکه … هم نیستندمنظور از …. چیست:1- انسان2- آدم3-بشر4-حیوانعرعری:3 مورد اول که درسته، مورد چهارم نباید درست باشه.
31/12/2009 در 4:03 ب.ظ. |
عرعری مرد منم باور نداری سیبیل دارم توپ از وقتی توکلی رو گرفتن سیبیل دارمعرعری: خوبه! از این به بعد صدات میکنم وارش سیبیلو!
31/12/2009 در 4:44 ب.ظ. |
من ترجیح دادم فقط کامنت ها رو بخونم !!!!!!!عرعری: بخون عزیزم. بخون…
31/12/2009 در 6:32 ب.ظ. |
اگر مرد بودن عین سگ نمی ترسیدن تا همه جا پارازیت بندازن و همه جارو فیلتر کنن.مرد نیستنعرعری: آدم که از سایه خودش بترسه، میشه همین!
31/12/2009 در 7:21 ب.ظ. |
کاره خوبی کردی که پاکش نکردیییی…!من حستو کاملا درک می کنم…!…..عرعری:
31/12/2009 در 8:28 ب.ظ. |
این حرکتها، آخرین تلاشها و فشارهایی است که دارن به خودشون میارن .خودشون هم میدونن که دیگر کار از این حرفها گذشته .مثال کسی است که داره تو دریا غرق میشه و شده حتی به یک پر کاه هم چنگ میزنه شاید بتونه خودشو نجات بده.عرعری: خدا کنه اینجوری باشه.
31/12/2009 در 10:50 ب.ظ. |
کریسمست مبارک عرعری جان (آیکون حرص نخور بیا جشن بگیریم برقصیم)دیگه دلم برای مردم ایران میسوزه , میدونی چرا ؟ رضا شاه یه جمله مشهور داشته همیشه میگفته : ما همینیم که اینیم.آره عرعری جان . مرد نیستند که درهای همه دنیا را بسته اند صداها و خبرها و نوشته ها و سایتها و کانالها و .. ولی ما خودمون هم احمقیم . قبول کن , قبول کن اگه دور از جونت خر نبودیم به این سادگی فریب قرآن سرنیزه را نمی خوردیم .. باهات موافق نیستم عرعری جان .. اون مردم دیروز توی خیابانها مردم همین کوچه وبازار هستند همین قشر ساده اندیشی هستند که دوباره گول پیراهن خونی عثمان را خوردند … بزار از بیکاری بنالیم . بزار از یه عمر دویدن و نرسیدن بنالیم بزار از نامیدی جوانانمون بنالی بزار پدرامون بعد از سی سال زندگی هنوز هم شب از غصه نون زنو و بچشون برای فردا کابوس ببینند بزار از حسین فقط حسین حسین گفتنش باشه … به من چه ؟ به تو چه ؟ بزار خوش باشیم .. آقامون خوش باشه .. دل اماممون نشکنه .. بزار کریسمسو تبریک بگیم با غصه های هرروزمون مست بشیم و تو چرخه همین تکرار و عقب افتادگی هامون بچرخیم و پایکوبی کنیم که اگه دنیا را ندارم عوضش بهشتم تضمینه … بزار برقصم عرعری جان .
31/12/2009 در 10:51 ب.ظ. |
اصلاح میکنم : دیگر دلم برای مردم ایران نمی سوزه
31/12/2009 در 11:06 ب.ظ. |
من هم حاضرم مثل تو مردی . ام را شرط ببندم! اینجا رو هم بخون و سریعاً بلاگفا رو طلاق بده! http://news.blogfa.com/Post-150.aspxعرعری: اینو امروز خونده بودم لوکی جان. یه دفعه گفتن وبلاگنویسا برن بمیرن! با اینکه با خود شیرازی همم مخالفم، ولی دلم به حالش میسوزه که خیلی چیزا رو بدبخت مجبوره!
01/01/2010 در 12:51 ق.ظ. |
راستشو بخوای من چنین چیزایی نشنیده بودموقتی خوندم از تعجب شاخام دراومدنجدی متاثر شدم فقط میتونم بگم خاک توسرشون.البته خاطر نشان کنم شما هم خوب جون سالم به در بردیااین انسانهای سیریش هم بالاخره باید با چنگ و دندون به صندلی هاشون بچسبنو یه عده آدم بلانسبت»خر» وهمچنین بی چاره رو بندازن جلو تا ازشون دفاع کنن.نشنیدی مگه: تفرقه بنداز حکومت کن. مردمو به جون هم انداختن خودشون اون بالا دارن حالشو میبرن.عرعری: بدتر از اینها هم با نقاب اسلام اتفاق افتاده.