
یلدا بود و من بودم و عرعریه خواهر … میزی که رویش آجیل بود و هندوانه و انار و شیرینی … و یک خانه ی خالی! …عرعریه همسر آن دورهاست؛ خدا که یاری کند، آخر هفته ها فقط، دستمان به هم می رسد؛ این ازدواج دیگر چه بود؟! مثلا تازه عروس و دامادیم… هنوز خانه پدرش است و من هم در خانه خواهر! کیلومترها فاصله آن وسطها…
دیشب که زنگ زد، دلتنگ بود … یلدا مبارک … میگفت 6 یلدای پیش را هیچ، یا دوران نامزدیمان بود، یا عقد؛ امسال چه؟ مثلا زن و شوهریم؛ یلدا را باز تنها باشیم؟… خجالت میکشید تنهایی، تنهای تنها که نه، تنهای بی من، با پدر و مادرش، به خانه پدربزرگ برود؛ از نگاههای فامیل خجالت میکشید، امان از دستشان … خجالت میکشم؛ هر وقت از این حرفها می زند خجالت میکشم؛ اوقاتم مثلا تلخ میشود، مراعاتم را میکند؛ تمام میکند؛ هرچند در دلم، هرچند در دلش، غوغاست…
تقصیر من نیست، کار نیست؛ یعنی هست، خوب نیست؛…مثل همان موقع که بودم: بوق سگ تا بوق سگ کارخانه بمان و سرپرستی کن کارگران بیچاره را … دو ماه حقوق نگرفته اند، آن وقت بهشان گیر بده چرا دو دقیقه دیر آمده، چرا مرخصی میخواهد، چرا دستگاهش خاموش است، چرا سیگار میکشد، چرا پشت دستگاه خوابش برده، چرا، چرا، چرا؛ عذاب آور بود برایم، عذاب آور… با این همه قسط؟ با چندرغاز حقوق آنجا؟ زندگی هم میشود کرد؟!!
اینجا هم خوب نیست، میگذرد، کمی بهتر از آنجا… عرعریه همسر آنجاست، تدریس میکند، از همان حق التدریسیها که سالهاست فقط قول استخدامشان را می دهند… پارتی نداریم، انتقالی نمی دهند…
عادت شده برایم…عادت شده برایش… به قول قدیمیها: دوری و دوستی! هرچند، خنده ام میگیرد هروقت در جواب دلتنگیهایش فقط همین را میگویم؛ خنده هم دارد…
پی نوشت: ببخشید، دلم کمی تنگ بود و پست از قالب همیشگی بیرون…
پی نوشت دو: عکس بالا، کارتونی است از حسن کریم زاده (+)
22/12/2009 در 12:34 ب.ظ. |
آخی! چه دل پری…انشاالله همه چیز به زودی درست بشهعرعری: ممنون
22/12/2009 در 12:57 ب.ظ. |
عرعری:
22/12/2009 در 1:40 ب.ظ. |
سرباز که بودیمخرکاری که میکردیممیگفتیمچون میگذرد غمی نیست.عرعری: خدا کنه اینم زودتر بگره… فقط یه فرق داره، سربازی مدتش معلومه!
22/12/2009 در 1:52 ب.ظ. |
درک می کنم که همسرت دیشب چی کشید.شعری که تو پست امروزم گذاشتم داد میزنه که من دیشب غریب ترین حس زندگیمو داشتم…خدا بزرگه…عرعری: پستت رو خوندم کلاغک شاعر…
22/12/2009 در 2:35 ب.ظ. |
ما که عادت کردیم در چنین مواقعی بگیم ایشالا حل میشه! ولی امیدوارم که حلش کنین 2 تایی! منم درد کشیده ام و یه روزی بچه بوده ام! دردت را میفهمم!عرعری: این بچگی خیلی درد دارد، خیلی…
22/12/2009 در 2:40 ب.ظ. |
تنهايي از بدي هاي زندگي مدرن هست … حالا انشالله مياد تهران نگران نباشعرعری: ممنون
22/12/2009 در 3:26 ب.ظ. |
ای باباعرعری: شما دیگه اینقد بغض نکنین دیگه!!!!
22/12/2009 در 5:27 ب.ظ. |
آخی خوندم دلم برات سوخت، خب عزیزم مثل یه زن ذلیل، مرد باش، برو در جوار همسر. آخه به تو هم میگن مرد، پاشو دیگه!!د یالا، پاشو دیگه، داره من رو عین … نگاه میکنه، پاشو تا اون روی سگم بالا نیومدهبرو حداقل همسرت رو ببین بتونی دوباره مثل قبل بنویسی.ضمنا این مطلب وبلاگم رو بخونhttp://daftare-rdk.blogspot.com/2009/10/blog-post_9008.htmlعزیزم دلم میخواد میکشم دوس دارم خودکشی کنم بلدنیستم.عرعری: زن ذلیل که هستم از نوع شدیییید. اینکه برم و اونجا بمونم، باس واقعا تصمیم بگیرم! تصمیم بگیرم که همون علف رو بخورم! وگرنه هیچ جور جور در نمی آد!
22/12/2009 در 5:43 ب.ظ. |
خیلی ناراحت شدم.همه چیز مطمونا درست میشه . فقط با تمام وجودم امیدوارم زودتر حل بشه …عرعری: تَرا قوربان! خدا کنه مشکلای همه حل بشه…
22/12/2009 در 6:20 ب.ظ. |
چه عرنامهی تلخی بودعرعری: ایشا ا… پست بعدیش شیرین میشه. یه عالمه شکر خریدم.
22/12/2009 در 6:27 ب.ظ. |
بیچاره عرعریه همسر !عرعری: بعله دیگه، ما اینجا نقش بادمجان رو بازی میکنیم یا شاید هم بوق! من چی؟ مثلا خیلی چاره دارم من؟!!!
22/12/2009 در 6:28 ب.ظ. |
اولا، واقعا ناراحت شدم میبینم شما دو تا کبوتر عاشق بازم بینتون فاصله هستطفلی همسرتون.قدرشو بدونینانشالله زودتر این روزهای سخت تموم بشه و شما به خواسته هاتون برسیندوما، انگار همه خوانندگان بلاگتون به مقام خرخوانی ارتقا پیدا کردنسالهای نه چندان دور که سر درس و مشقمون بودیم این صفت علیرغم کلمه خر داشتنش!!که به مذاق هر کسی خوش نمیاد اما کلاس خودشو داشت و کسی ناراحت نمیشدحالا هم شده حکایت همون ماجرابه هر حال ممنونمبنده که به شخصه از این صفت بسی خرسند شدم عرعری: ممنون نداجان که همیشه به من لطف داری.معلومه خیلی تیزبینی! اولین شخصی هستی که متوجه این مساله شد. خب هرکی اینجا رو بخونه، حتما میشه خرخوان دیگه!
22/12/2009 در 7:36 ب.ظ. |
حالا این مادر ما هی میگه بیا برو متاهل شو !! من دلداری نمی دم ولی عوض اش وقتی با هم هستید و ایشالا می روید سر خونه و زندگی تون بیشتر بهتون می چسبه !!عرعری: نه آقا جان، به توصیه مادر گوش کن. همه جوریش میچسبه، شما نگران نباش!
22/12/2009 در 8:28 ب.ظ. |
ای بابا .میدونم چی میگی و چی میکشی.خیلی سخته . همه ی نگاه ها برا آدم سنگین بنظر میاد.بهتره دست بجنبونی وگرنه اوضاع خراب تر هم میشهعرعری: دارم سعی میکنم که، ولی نمیجنبه!
22/12/2009 در 9:33 ب.ظ. |
اتفاقا این پستت خیلی خوب بود. دلنوشتhت هم خوبهضمنا هفت سال؟شیطون بودیاهی از کار نگو که دلم خونهعرعری شرمنده اگه دیر به دیر سر میزنم.راستش خیلی گرفتارمعرعری: من که گلایه ای نداشتم باباجان، هروقت آمدی، خانه خودت است، قدمت به روی تخم چشمانم. میدانم گرفتاری، بالاخره یخچال خانه خواهر که به این زودی ها خالی نمی شود!ممنون که همیشه به من لطف داری.
22/12/2009 در 11:24 ب.ظ. |
عرعری جونم……..دی:!ایشالا همه چی درست می شه…..!عرعری: خدا از دهنت بشنوه. ممنون.
23/12/2009 در 1:15 ق.ظ. |
دلمان را پاره پاره کردی عرعری جان .عرعری: ممنون. ولی جان من دیگر حرفی از پاره شدن و این حرفها نزن. اصلا حوصله تظاهرات و سخنرانی را ندارم!
23/12/2009 در 8:59 ق.ظ. |
BOGZARAD IN ROOZEGAR-E TAKHTAR AZ ZAHR BAR DEGAR ROOZEGAR–E CHOON SHEKAR AYAD.عرترجمه: بگذرد این روزگار تلختر از زهربار دگر روزگار چون شکر آیدعرعری: یادمه قدیم ندیما، اینو واسه امام میخوندن! حالا خدا کنه برا ما هم صدق کنه…
23/12/2009 در 10:02 ق.ظ. |
کباب مون کردیمن گفتم میگذره.مهم اینه که دو نفر بدونن همو دارن هر جای دنیا….عرعری: آخ جون. پس ناهار جوجه کلاغ ِ کبابی داریم!
23/12/2009 در 12:20 ب.ظ. |
1) reaction speed را حال می کنی ؟ چند ثانیه پیش کامنت گذاشتی ! 2) حالا اینقدر یلداها را با هم آجیل بخورید که … صبرکن دیگه ! بی تحملی هستی ! 3) تن ماهی ؟ ایشون فست فود قبول نداشت ! تن ماهی ؟ نه خدایی تن ماهی ؟عرعری:خدائیش آخر reaction هستی! خوب شد فنر نشدی؟!! که… چی؟ ها؟!! . در عمل انجام شده که قرار میگرفت، کاری از دستش بر نمی آمد!!
23/12/2009 در 1:59 ب.ظ. |
می گم خب این چه ازدواجی بود ؟ یه دفعه می رفتید سر خونه زندگیتون بعد اعروسی می کردید خب !عرعری: خب فکر میکردیم میریم سر خونه زندگیمون دیگه! اتنقالی جور نشد.
23/12/2009 در 2:26 ب.ظ. |
مشکلات همه اینه ها.من و آقامون هم مثل شماییم.فقط عقد نکردیم هنوز.جونای خودمون دارن از قصه می میرن اونوقت اینا پول بی زبون رو خرج چه چیزایی می کننعرعری: خدا رو شکر. لا اقل یه همدرد پیدا کردیم.
23/12/2009 در 2:29 ب.ظ. |
راستی من نوشته هاتون رو خوندم و لینکیدم.عرعری: ممنون. شما لطف دارید.
23/12/2009 در 2:34 ب.ظ. |
دلم برا عرعری همسر کباب شدچی میکشهبه توام میگن مردعرعری: خوبه دیگه! ما اینجا کشکیم! همه دلشون چرا فقط برا اون کباب میشه؟!!
23/12/2009 در 3:41 ب.ظ. |
آقاي محترم لطفا كون گشادتان را هم بكشيد و برويد به دنبال كار. چون من توي خيلي از وبلاگها كامنتهاي شما رو مي بينم نتيجه ميگيرم كه گرفتي تمرگيدي توي خونه يك سره توي نتي بعد زرزرم ميكني كه كار نيست … كار هست ولي كون كاركردن نيست . بيچاره زنت دلشو به چه كسي خوش كرده مرررررررررررررررررررررردعرعری: نیروانا جان. با توضیحات ندا و وارش عزیز، فکر کنم تا حدودی متوجه شده باشی که زود قضاوت کردی. بر اساس قضاوت شما، منم حتما باس بگم شما مث اینکه از من هم بیکارتری که تمام وبلاگهایی که من خوندم رو خوندی و تازه، کامنتهاشون رو هم خوندی که فهمیدی من کامنت دادم! اگه پستهای قبلیم رو میخوندی،توش گفته بودم که من تو یه شرکتی هستم و دارم کار میکنم. من حتی راجع به مستراح و آبداریچی اون شرکت هم پست نوشتم! اگه هم همین پست رو درست خونده باشی، نوشتم «اونجا» کار نیست، و هرگز نگفتم که بیکارم. اتفاقا یکی از افتخارات من اینه که از سال اول دانشگام، دارم کار میکنم و از اون سال به بعد، حتی یه قرون از بابام پول تو جیبی نگرفتم. خرج عروسیم رو هم تمام و کمال خودم کشیدم، بدون اینکه کوچکترین چشمداشتی از کسی داشته باشم. من به خاطر خرج و مخارج زندگی و قسطها، اومدم و دارم تو یه شهر دیگه، دور از تمام خانواده و دوستهام کار میکنم. تنها دلخوشیم و همدمم اینجا، فقط و فقط همین وبلاگ و دوستهای خوبیه که از طریقش پیدا کردم. امیدوارم حداقل اینطوری قضاوت کردن رو، در مورد باقی افراد جامعه ادامه ندی. یه کوچولو تحقیق یا حداقل فرصت دفاع قایل شدن، فکر کنم خیلی از سوء تفاهمات رو بتونه برطرف کنه. به هر حال، ممنون از اینکه نظر دادی. کاش یه آدرسی، چیزی از خودت میذاشتی تا بتونم از خودم لااقل دفاع کنم.
23/12/2009 در 6:44 ب.ظ. |
به نيروانا :قصاص قبل از جنایت نفرمایید فکر کنم باید مودب باشی بهتر !! لطفا همه وبلاگ ایشون با آرشیو و با نوشته های روی در و پیکر رو بخونید بعدش اظهار نظر کنید آقا / خانم محترم … شما که هیچی نخوندی قضاوت نفرمایید .. دقیقا 180 بر عکس فکرکردی ایشون به دلیل کار کردن از خانمشون فاصله دارن …مغز و درک هم بد نیستا !!!..عرعری: ممنون وارش جان. موردی نیست. اشتباهی صورت گرفته حتما.
23/12/2009 در 7:53 ب.ظ. |
من نمیدونم این چه خصلت زشتیه که اکثر ما ایرانی ها دچارش هستیم!خیلی راحت در مورد همه چیز قضاوت میکنیم و نظر میدیم و دست آخر هم حکم صادر میکنیم .و نکته جالب ترش هم این جاست که فکر میکنیم که خیلی هم باهوش تشریف داریم و تونستیم مچ طرف رو بگیریم و کلی هم از این باهوش بودن و نخبه بودنمون لذت هم میبریم.!!چند پست پیش همین بلاگ رو یادم نمیره که نویسنده وبلاگ گفتن ماه عسل رفتن اصفهان و در ازای هزینه ای که به هتل پرداخت کردن سرویس دریافت نکردن.نمیدونم چرا بعضی دوستان اومدن گفتن که نخیر آقا این جوری نیست و بعیده هتلهای اصفهان خدمات خوبی ندن و از این دست حرفها.بعضی ها هم ، که کم لطف تر بودن حتی اومدن و جوری برخورد کردن که انگار نویسنده وبلاگ این ماجرا رو همین جوری از خودش در آورده و تعریف میکنه. و کلی هم به زعم خودشون ادله میاوردن که بلــــــــــــــه!!! ما تونستیم مچ بگیریم !!!واقعا شرم آوره.آدم تصورش اینه که تو محیط نت دیگه از این سبک خاله زنک بازیها و حرفهای صد من یه غاز دیگه نباید خبری باشه و آدمهاش از طیف روشنفکر و تا حدی فرهیخته باشن و از این دست حرفهای سطح پایین و بی ارزش نباید خبری باشه.اما متاسفانه ظاهرا این طور نیست و حتی دسترسی به اینترنت و دنیایی فراتر از کوچه و بازار هم نتونسته باعث تعالی و رشد ما بشه و هنوز تو همون دنیای کوچیکمون داریم دست و پا میزنیم.دوست عزیز نیروانا، این که چه کسی چه کاری انجام میده و در منزلش نشسته یا محل کاره یا کافی نت! و …. فقط و فقط به خودش مربوطه.ما اجازه نداریم در مورد دیگران قضاوت کنیم و نظر بدیم .نظری هم اگه داریم یا باید برای خودمون حفظش کنیم یا حداقل اگه مایل به بیانش هستیم سعی کنیم از عبارات و جملات مناسب تری استفاده کنیم !!!به قول سهراب: چشمها را باید شست، جور دیگر باید دیدمن از نویسنده وبلاگ معذرت میخوام که این کامنت رو گذاشتم اما نتونستم با خودم کنار بیام و سکوت کنم. امیدوارم منو ببخشین. ممنونم.عرعری: ممنون ندا جان. شما مث همیشه به من لطف داری. فکر کنم سوء تفاهمی بوده باشه.
23/12/2009 در 10:56 ب.ظ. |
من که بار اوله میام اینجا اونم به واسطه ی حضور شما در منزل محقر منباید پست های قبل رو بخونم ببینم حال و هواشون چی بوده که این فرق داشته عرعری: شما لطف کردی که اومدی. البته من مدتی هست که نوشته هاتونو رو میخونم، هرچند اولین بار بود که کامنت دادم. حال و هوای خاصی هم نداره نوشته های قبلیم، وقتت رو الکی تلف نکن!!!
23/12/2009 در 11:15 ب.ظ. |
نمیدونم چرا اینجوری شده . چرا همه از هم دورن . چرا عزیز ترین های آدم نباید کنارش باشن ؟ از درد ها و دوری ها بیزارم و دلتنگ …عرعری:
24/12/2009 در 11:10 ق.ظ. |
من يكي اصلا و ابدا تحمل همچين چيزهائي رو ندارم. خيلي سخته براي هر دوتون و بيشتر همسر. ميدوني كار و در آمد حاصله از اون كارفرما ها رو پر رو كرده و كارمند ها و كارگرها رو از زندگي طبيعي و نرمال انداختهمن بعضي وقتها به همسر ميگم خسته شدم اينقدر كه تو تو فكر كارتي و زندگيت شده كار. شبها خواب كار ميبيني و روزها همه فكر و ذكرت رو گرفتهمجبوره ميدونم ولي اعصاب ندارمعرعری: خوبه بازم میدونین که مجبوره. همه مون تو این مملکت کوفتی مجبوریم. مجبور!
24/12/2009 در 5:11 ب.ظ. |
دلم برات کباب شد بخداتا وقتی مجردی یه جور عرعر داری وقتی متاهل میشی هزار جورنمیدونم چرا زندگی همش عرعر زدن باور کن بی نظیر ترین اسم ممکنه را برای خودتو و خودمونو و دلتنگیهامون گذاشتیدل منم چند وقته کبابه از تنهایی از عرعرهای دوران مجردیعرعری: خدا رو شکر، دل یکی به خاطر من کباب شد، نه عرعریه همسر!ایشاا… شما هم مزدوج بشی، عرعرهای متاهلی بزنی!
24/12/2009 در 7:34 ب.ظ. |
ای بابا ! این که نشد زن و شوهری، ایشاله خدا مشکل همه جوونا رو حل کنه!عرعری: منم دقیقا همینو میگم. به این چی میگن؟
24/12/2009 در 10:33 ب.ظ. |
بوس کوچولوی مینی بوسعرعری: حالا چرا کوچولو؟!! اتوبوسسس
24/12/2009 در 11:15 ب.ظ. |
این 19 تازه اومده اینجا !! نننننننننننننننننه ما باورم نمیشه اصلا یک ذره !!!
25/12/2009 در 1:11 ق.ظ. |
خدا بگم چکارت کنه عرعرینصف پستهاتو خوندم اینقدر خندیدم که اشک از چشمام جاری شد دیگه نمی تونستم آروم بخندم دارم قه قه میزنم اونم نصف شبی بقیه اش را میذارم برای فردا ولی واقعا عجب هنر داری تو عر زدن باور کن چهارتا انگشتم را کرده ام تو دهانم که صدای خندم کسی را بیدار نکنه الان یه دستی دارم تایپ میکنم فکر کنم همسایه هامون هم صدای عرعرهامو شنیدن عرت مستدام بادعرعری: نه بابا! دیگه اونجوریها هم نیست، خیلی داری چوبکاریمون میکنی!
25/12/2009 در 11:24 ب.ظ. |
آخی دلم کلی سوختآخه داداشی و زن داداشی منم به خاطر شرایط کاری بهتر دچار احوالات مشابه شما شدنمنم هی واسشون غصه می خورم…اولین باره میام اینجاو این سعادت نصیبم نشده که بقیه نوشته هاتونو بخونم اما راغبم که سر فرصت همشونو بخونم.راستی پذیرفتن عرعری یه کم برام سخت بود اما وقتی پستتونو خوندم خیلی به دلم نشت با حالهبه منم سری بزنید.عرعری: ممنون که اومدین. برا من سخت نیست، بعد برا شما چرا سخته؟!
26/12/2009 در 4:53 ب.ظ. |
زوج های که دور از هم زندگی می کنند خیلی به هم نزدیکتراند.عرعری: واسه دلگرمی بود دیگه؟!
27/12/2009 در 12:20 ق.ظ. |
سلام!دارم يه سري مطلب عالي ميذارم توي وبم: (نيك فور يو)كتابي هست به نام «مطالعه موفق با تمركز» كه كتاب چهارم از سري كتاب هاي «موفقيت نامحدود» نوشته «سيد مجتبي حورايي» روانشناس خبره و مشهور هست._______________________________________________________________يكم راجع به ايشون بگم:استاد حورايي تا حالا حدود 18 سال هست كه دارن كلاس هاي «NLP و موفقيت» رو در كشور (بيشتر تهران و مشهد) برگزار مي كنن.اگر توي كلاس هاشون شركت كنيد يا كتاباشونو بخونين و يا سخنراني هاشونو (كه توي وبم گذاشتم) گوش بديد مي فهميد كه چرا من از ايشون مي گم و توي وبم دارم مطالبشون رو مي ذارم.فقط همين قدر بگم كه من سخنراني ها و كتاب هاي روانشناسي و مذهبي زيادي رو گوش دادم و خوندم اما چيزي كه استاد حورايي رو از اونها متمايز مي كنه اينه كه حرفاي ايشون كاملا كاربرديه (مثلا خيلي عرفاني يا خيلي فلسفي و … نيست) و توي زندگي روزمره آدم بكار ميره و براي انجام دادنش نمي خواد پهلوون يا رستم دستان باشي! _______________________________________________________________خوب! من دارم اون كتابي رو كه گفتم بصورت سلسله وار ميذارم توي وبم. تا الان هم 3 قسمتشو گذاشتم. قسمت قسمت ميذارم تا كسايي كه ميان نيك فور يو حتما همونجا بخونن و به بعد موكولش نكنن. من خوندن اين كتاب رو اكيدا به همه توصيه مي كنم! (نيازي نيست حتما محصل باشيد چون اين كتاب فقط مخصوص محصل ها نيست).خلاصه ديگه خود دانيد…!اگر دنبال موفقيت ايد حتما اين كتاب رو بخونيد و از استاد حورايي بهره ببريد._______________________________________________________________اگر از وب من خوشتون اومد و مطالبشو مفيد ديدين، خوشحال ميشم اگر اونو با عنوان «نيكوترين ها براي شما» و آدرس «nik4u.blogfa.com» توي وبتون لينك كنيد._______________________________________________________________ببخشيد كه سرتون رو درد آوردم!اميدوارم هميشه شاد و موفق باشيد.خداحافظ
27/12/2009 در 9:33 ب.ظ. |
عرعری:
28/12/2009 در 10:49 ق.ظ. |
ای جانم نبینم عرعری ما دلش بگیره..ولی حق داری):مراتب همدردیم اعلام میکنمعرعری: ممنون
28/12/2009 در 10:54 ق.ظ. |
ای وایچیقد بدخیلی ناراحت شدمآقایی هم کار نداره ( اشاره به اینگه اگه کار داشت می اومد )ایشالا میرید سر خونه زندگیتونعرعری: ولی من که بیکار نیستم!ایشا ا… آقایی هم یه کار خوب پیدا میکنه و با هم میرید سر خونه زندگیتون. ایشا ا…
28/12/2009 در 12:21 ب.ظ. |
نمیخوای یه پست تازه بذاری یه ریزه حال و هوای اینجا رو عوض کنی؟؟!عرعری: چرا لیدی جان، به زودی میزارم.
28/12/2009 در 2:24 ب.ظ. |
بی خیال آقا جون بی خیال..عرعری: باشد. بیخیال!
28/12/2009 در 4:22 ب.ظ. |
عرعری:
29/12/2009 در 12:31 ق.ظ. |
چقدر سوزناک بود.حل شه ایشاللاعرعری: ایشا ا…ممنون.