آزمونیست… گــَر مَردید، بسم ا…

31/12/2009

لطفا تا اطلاع ثانوی به آدرس: http://rnameh.blogfa.com مراجعه کنید.

مَردید اگر توانستید در یک روز وسط هفته، و یا اصلا تعطیل و یا هر روزی که عشقتان می کشد، بدون هیچگونه تشویق و یا تنبیهی برای کارمندان و ارگانها، بدون قرار دادن اتوبوس و وسایل رفت و برگشت، بدون هیچگونه وسیله ای که از شهرهای دیگر آدم بیاورد، بدون تبلیغات تلویزیونی، یا نه، این هم آوانس، با تبلیغات تلویزیونی و رادیویی و …، یک بیستم، توجه کنید، فقط یک بیستم فضای میدان امام حسین تا آزادی، یعنی همان جمعیتی که 25 خرداد آمدند را به خیابانها بیاورید. مَردید.
مرد نیستیم من و هم اعتقادان با من، مرد نیستیم که اگر توانستید، دست از اعتقاداتمان بر نداریم و همان روز به شما نپیوندیم…
آزمونیست… گــَر مَردید، بسم ا…

بعد نوشت: این پست در اوج عصبانیت دیشب و بعد از شنیدن برخی خبرها نوشته شده بود، ابتدا به دلیل عدم سنخیت لحن نوشتار به مطالب وبلاگ، تصمیم به حذفش گرفتم. ولی بعد، پشیمان شدم و گفتم به عنوان یکی از دلنوشته ها و لحظه نوشته هایم، بگذارم باشد! همچنین، به همان دلیل ، کامنتدانی این پست را بسته بودم. اگر کامنتتان آمد، در پست قبل قرار دهید. به دلیل متفاوت بودن لحن نوشتارش، بازهم از شما عزیزان عذر می خواهم.

تعالی!

29/12/2009

    بچه که بودم، شدیدا معتقد بودم مذهب تنها چیزیست که انسان را متعالی میکند! خُب بچه بودم و عشق پرواز، میگفتم هواپیمایش را که به من نمیدهند، شاید بادبادکی، کایتی، چیزی دادند که به قله انسانیت برسم! عشق مذهب بودم و بی نماز شب، خوابم نمی گرفت؛ شاید باورتان نشود، ولی عرعری مکبّر مسجد هم بوده؛آن هم مسجدی که در شهرمان معروف بود به مسجد راستی های افراطی!… پیش نماز مسجد که آن جلوها بالا پائین میکرد، من تکبیر می گفتم و همه می فهمیدند که بعله، پیش نماز خم شده است! لامذهب سجده اش را دو ساعت طول می داد، چه میگفت، نمیدانم؛ ولی یقین دارم هرچه بود، مناجات نبود!

    یک آقایی بود، بین دو نماز مغرب و عشاء دعای تعقیب نماز مغرب را می خواند؛ همان اللهم انی اسئلک موجبات رحمتک و …؛ او را یکی از نزدیکترین افراد به خدا می دانستم؛ از همانها که با هواپیمای اختصاصی پیش خدا می رود؛ بزرگترین آرزویم این بود که روزی من جای او باشم و سوار هواپیمای اختصاصی شوم تا به خدا برسم… آن آخرها که مسجد می رفتم، هر وقت نمی آمد، من جانشینش بودم و دعا را من می خواندم…

    تازه داشتم به خدا نزدیک میشدم؛ آن آقا هم  تشویقم میکرد و میگفت دارم پله های ترقی را یکی دوتا طی میکنم. میگفت خیلی زرنگم و اگر همیجور ادامه دهم، می توانم در دینم جهشی بخوانم و یکهو به اوج برسم … پدرم همیشه مخالف بود، میگفت آدمهای این مسجد کثیفند! میگفت آنها دین و ایمان ندارند! میگفت پایت را آنجا نگذار. حرفهایش را باور نمیکردم و همیشه با او جنگ داشتم …

    پنجم دبستان یا اول راهنمایی بودم، یازده دوازده سالم بیشتر نبود؛ نگاه به امروزم نکنید که زوارم در رفته! نمی خواهم دهانتان را آب بیاندازم ها، ولی  یک بچه ترگل مرگل و تر و تمیز بودم که لُپهایش همیشه گل انداخته بود! … اواخر، همان آقا که دعا میخواند، خیلی به من لطف میکرد و میگفت مثل پسرش هستم؛ میگفت همین روزهاست که سوار هواپیما شوم و به خدا نزدیکتر … یادم هست مداد اتود تقریبا تازگی داشت و همه بچه ها نداشتند؛ یکی چند سال پیش داشتم که خراب شده بود، یکی هم همان آقا برایم خرید، جایزه حفظ کردن جزء اول قرآنم بود؛  پدرم که آن را دید، به شدت دعوایم کرد و اتود را از من گرفت و فردایش، به همان آقا پسش  داد؛ به من هم دیگر اجازه ورود به آن مسجد را نداد … خیلی ناراحت بودم و در دل به پدرم فحش می دادم؛ برایم جای سوال داشت: پدری که هیچوقت نمازش قضا نیست، چرا اجازه نمی دهد پسرش به مسجد برود؟! 

    مدتی بعد، بالاخره فهمیدم منظور آن آقا از “هواپیما” چه بود. یکی دیگر از بچه های مسجد که بعد از من مکبّر شده بود، مثل من زرنگ بود و دینش را جهشی خوانده بود! … آن مردک هم جایزه اش را داده یود: او را، در حالی که پسرک را در دستشویی مسجد سوار هواپیمایش! کرده بود، دستگیر کردند!!!

    پی نوشت 1: به خدا راست میگویم، آن پسرک من نبودم!!!

    پی نوشت 2: یکی از شبهای محرم، به اصرار عرعریه همسر، برای تماشای هیات عزاداری، راهی خیابان شدیم. آن مردک، با همان ریش و پشمش، در اول صف هیئت همان مسجد، در حال عزاداری برای حسین بود!دو سه پسربچه ترگل مرگل هم دور و برش بودند!!!

   پی نوشت 3: درست است که همه ما  از همه نظر مدیون پدرمان هستیم، ولی این یکی را دیگر خیلی مدیونم، چرا که اگر نبود، مطمئنا یکی از افرادی که حالا در کهریزک مسئول شیشه های نوشابه بود و یا ظهر عاشورا کتکشان میزد، من بودم! شاید هم خدا را چه دیدی، الان وزیری، معاونی، چه میدانم، حداقل بذرپاشی بودم برای خودم! در همین راستا، شاعر میفرماید: هر که ک..ن داد، مرد میدان شد!!!

یلدا…

22/12/2009
    یلدا بود و من بودم و عرعریه خواهر … میزی که رویش آجیل بود و هندوانه و انار و شیرینی … و یک خانه ی خالی! …عرعریه همسر آن دورهاست؛ خدا که یاری کند، آخر هفته ها فقط، دستمان به هم می رسد؛ این ازدواج دیگر چه بود؟! مثلا تازه عروس و دامادیم… هنوز خانه پدرش است و من هم در خانه خواهر! کیلومترها فاصله آن وسطها…
    دیشب که زنگ زد، دلتنگ بود … یلدا مبارک … میگفت 6 یلدای پیش را هیچ، یا دوران نامزدیمان بود، یا عقد؛ امسال چه؟ مثلا زن و شوهریم؛ یلدا را باز تنها باشیم؟… خجالت میکشید تنهایی، تنهای تنها که نه، تنهای بی من، با پدر و مادرش، به خانه پدربزرگ برود؛ از نگاههای فامیل خجالت میکشید، امان از دستشان … خجالت میکشم؛ هر وقت از این حرفها می زند خجالت میکشم؛ اوقاتم مثلا تلخ میشود، مراعاتم را میکند؛ تمام میکند؛ هرچند در دلم، هرچند در دلش، غوغاست…
    تقصیر من نیست، کار نیست؛ یعنی هست، خوب نیست؛…مثل همان موقع که بودم: بوق سگ تا بوق سگ کارخانه بمان و سرپرستی کن کارگران بیچاره را … دو ماه حقوق نگرفته اند، آن وقت بهشان گیر بده چرا دو دقیقه دیر آمده، چرا مرخصی میخواهد، چرا دستگاهش خاموش است، چرا سیگار میکشد، چرا پشت دستگاه خوابش برده، چرا، چرا، چرا؛ عذاب آور بود برایم، عذاب آور… با این همه قسط؟ با چندرغاز حقوق آنجا؟ زندگی هم میشود کرد؟!!
    اینجا هم خوب نیست، میگذرد، کمی بهتر از آنجا… عرعریه همسر آنجاست، تدریس میکند، از همان حق التدریسیها که سالهاست فقط قول استخدامشان را می دهند… پارتی نداریم، انتقالی نمی دهند…
    عادت شده برایم…عادت شده برایش… به قول قدیمیها: دوری و دوستی! هرچند، خنده ام میگیرد هروقت در جواب دلتنگیهایش فقط همین را میگویم؛ خنده هم دارد… 
    
    پی نوشت: ببخشید، دلم کمی تنگ بود و پست از قالب همیشگی بیرون…
    پی نوشت دو: عکس بالا، کارتونی است از حسن کریم زاده (+)

آنفلونزای بزی!

20/12/2009

    نمیدانم چرا این حیوانها هی گیر دان بهمان و ولمان هم نمیکنند! حالا درست است که خودم را عرعری نامیدم، ولی دیگر نگفتم که چهاردست و پا هستم و حمّالی میکنم و یورتمه می روم و حیوان نجیبی هم هستم و خودم را هی لوس میکنم و به این آن می مالم! حالا گیر ندهید که اینهایی که گفتم صفات خر نیست و صفات حیوانات دیگر است، حیوان حیوان است دیگر، گیردادن ندارد که! نکند انتظار دارید نهار و شامم هم علف باشد و وقتی دیگر خیلی خوش خوشانم باشد و برای شام به رستوران می روم، پیتزای یونجه سفارش دهم! نه خیر، اشتباه به عرضتان رسانده اند. من کلا دو چیزم به خر رفته است. اوّلینش هم عقلم است که اکثر مواقع هیچ نمی فهمد. البته این نفهمیدن شرایط دارد، یعنی بستگی دارد آنچه می شنوم و باید بفهمم به صرفم باشد یا نه! یعنی یک پیچ نامرئی دارم، یک چیزی شبیه ولوم تلویزیونهای قدیمی که هر وقت خواستم درصد نفهمی ام را زیادتر میکنم…علی الخصوص، وقتهایی که عرعریه همسر گیر می دهد به چیزهایی که خرج دارد، این ولوم را آنقدر می پیچانم که دیگر راه نداشته باشد! آنجا دیگر گوی سبقت را از خر هم می ربایم و یک پا قاطر می شوم برای خودم…

    دومی اش را هم حالا ولش…میگفتم، این حیوانها هم گیر دادن بهمان و ولمان نمیکنند. انگار ما شدیم موش آزمایشگاهی آنها و هرچه بلا بلا بلا بلا بلا…. واسه تو میخرم طلا ملا …، عجب گیری کرده ایم از دست این ساسی مانکن، داشتم میگفتم، هرچه بلا ملا دارند رویمان تست میکنند. اول نوبت مرغها بود، گفتیم حالا هیچ، کوچکند و کلهم در یک دست هم که جا نمی شوند؛ همچین فتیله پیچشان میکنیم که حظّ کنند… نوبت گاوش رسید، ابتدایش ماندیم، گفتیم با این گاو به این گندگی دیگر چه کنیم! بعد دیدیم نه، گاو است دیگر، گناه دارد، آخرش چند روزی نمی خوریمش تا خطرش رفع شود، فنّ پنّ هم نمی خواهد… خوکی اش آمد، این یکی دیگر شوخی بردار نبود و نیست. علاوه بر بیماری اش، باید با نجاستش هم کنار می آمدیم! سگ را هم دست بزنم، تا یک هفته باید غسل کنم تا عرعریه همسر اجازه دهد فقط کنارش بنشینم، باقی حالا هیچ! … هنوز با خوک مشغول کشتی گرفتن بودیم و تازه یک لنگش را به هوا داده بودیم و داشتیم فن یک لنگ به هوا را اجرا می کردیم که داد و هوار راه انداخته اند که ای ملت مواظب باشید که بزی اش هم در راه است!… چه از جان ما می خواهید؟ یک دفعه باغ وحش را روی سرمان خالی کنید دیگر! درست است برخی که ادعایشان می شود میگویند بز را در سراشیبی فلان کرده اند، ولی این بز فرق دارد، اهل کشتی گرفتن هم نیست، از فیل و هندوستان هم نمی ترسد، همچین دهانت را صاف میکند که یکهو میبینی بز با تو فلان کرد! اصلا من یک پیشنهاد دارم، مِن بعد بیایند و به جای اسم حیوانات، اسم شخصیتهای تاثیرگذار! را روی این آنفلونزا بگذارند مثلا بگویند آنفلونزای نژاد احمدی! خدائیش با کلاس نیست؟ کاپشن هم دارد، تاثیرش از خوک و گاو و مرغ هم که بیشتر است(البته زیاد مطمئن نیستم)، طرح جرخوردگی اقتصادی را هم بلد است، دیگر چه می خواهید؟!!

    پی نوشت 1: آری، آنفلونزای بزی هم در راه است (اینجا)

    پی نوشت 2: خیلی شانس آورده اید تا حالا، خیلی… فکرش را کرده اید اگر آنفلونزای خرکی بگیرید، چه می شود؟ خرکی هست آقاجان، شوخی که ندارد. همچین جفتکی می زندت که تا یک ماه از جایت نتوانی جنب بخوری. خر را دست کم گرفته ای ها!

    پی نوشت 3: پیرو پست قبلی، خبر رسید که برخی بازیگران سریال لاست از جمله جك، جان(همان جک و جانور خودمان!)  كیت و رز  نماز هم می خوانند! ایشان بعد از نماز جمعه این هفته، در راهپیمایی هم شرکت کرده و مشتشان هم که به دهان استکبار خورد، خیلی محکم بود. همکار مان موفق شده عکسی از کیت، بازیگر معروف این سریال تهیه کند که اینجا می توانید ببینید. البته لازم به ذکر است عده ای این عکس را به حمایت از مجید توکلی نسبت داده اند!

    بعد نوشت: خواندم که آیت ا… حسینعلی منتظری دار فانی را وداعش گفتند. ضمن عرض تسلیت به تمامی دوستداران ایشان، بسیار اندوهگینم که جنبش سبز یکی از طرفداران پروپا قرص و با نفوذ خویش را از دست داد. (اینجا)

آمریکای بیچاره!

15/12/2009

یادش به خیر! چه خوب بود! لا اقل تا دیروز فقط غصه این را میخوردیم که نفتمان را سر سفره لبنان و فلسطین و ونزوئلا میگذارند تا سفره هایمان نفتی نشود! بیائید: این هم از آمریکا، اینقدر میگفتید خوب است و فلان است و پول دار است و…، همین بود؟ چه شبها که با یاد جنیفر لوپز/ریکی مارتین (مردانه / زنانه! یک چیزی در مایه های توالتهای خودمان) نخوابیدید؛ چه رویاهایی که با خیابانهای لس آنجلس برای خودتان نساختید؛ چه فکرها که نکردید؛ دیدید چه شد؟ اینقدر بدبخت شده اند که 100 میلیون میخواهند بدهند برایشان لباس بسازند! حالا باید علاوه بر لبنان و فلسطین و ونزوئلا، غصه آمریکا را هم بخوریم؛ شوخی که نیست، 100 میلیون پول ناقابل میخواهند خرجشان کنند تا بازیگران سریال لاست، در این سرمای زمستان لخت نباشند! که چه؟ که بتوانند از تلویزیون میلیشان پخشش کنند؛ طفلکی ها! گناه دارند آخر…

…حالا اگر باشند در گوشه گوشه مملکتمان بچه هایی که شبها را با لرز میخوابند و عینهو قندیل آویزان می شوند، به شخمشان؛ اسلام که به خطر نمی افتد؛ اسلام وقتی به خطر می افتد که آمریکائیها لباس نداشته باشند! حالا اگر یکی لباس که هیچ، ماههاست که حسرت خوردن یک وعده غذای کامل را دارد، به جهنم؛ طرح جرخوردگی اقتصادی میگذاریم این هوار تا دیگر راحت شود! راحت ِ راحت! آنقدر که دیگر سرش را بگذارد و برای خودش بمیرد! مهم اینست که برادران قوی ایمان ما با دیدن پاچه های یک هنرپیشه آمریکایی، فیلشان یاد هندوستان نکند! خب آقاجان، مشکل خودت را چرا به آنها نسبت میدهی؟ تو برو فیلت را اهلی کن که تا تقی به توقی میخورد، جهت هندوستان را نگیرد؛ مشکل از فیل توست نه لباس آنها!

پی نوشت 1: خبر این پست را اینجا از دوست عزیزم زیزو شنیدم؛ کامنتی هم به همین مضمون گذاشتم؛ دلم نیامد شما را از افاضاتم بی نصیب گذارم، آخر حیف است! همین کارها را کردید که بابالنگدراز بیچاره افسردگی گرفت، حالا بیبینید من را هم میتوانید افسرده کنید!

پی نوشت 2 (پیرو پست قبلی): تا واقعا به پوچی نرسیده ام و نیهیلیست نشده ام، یکی پیدا شود و بیاید مرا ارشاد کند؛ وگرنه خون من  گردن شماست…همین روزهاست که مثل میثاقیان خودم را از برج میلاد به پائین پرتاب کنم! خواهش میکنم، شما را به خدا قول بدهید از آنجا که هیچوقت ژیمناستیک کار خوبی نبوده ام، آن زیر با آن پارچه های فنری نایستید تا نجاتم دهید؛ آن پارچه ها را که ببینم بیشتر میترسم و بیشتر میمیرم! … ارشادم هم خواستید کنید، نکند مثل گشت ارشادمان باشدها! من از کودکی از نوشابه بدم می آمد، چه برسد به شیشه اش؛ کهریزک بیا هم نیستم، گفته باشم…

بعدنوشت: ضمن تشکر از دوست عزیزمان آقای رگبار، لینک اصلی خبر اینجاست.

کُفر

13/12/2009

“چرا کفر میگویی؟ اینها که داری میگویی هذیان است! مرا بگو که با شما کافرها نشستم و دارم اینجا کار میکنم!”… این آقای همکارمان است، همکار همیشگی که نه، خدا نکند، چند وقتی مجبوریم تحملش کنیم. از آن مذهبی هایی است که داخل خشک کن گذاشته اند و حسابی آبش را گرفته اند، ما بهشان میگوئیم خشکه مذهبی! از آنها که شاید همبستر شدن با همسرشرعیش را هم با اکراه انجام می دهد یا شاید هم نمی دهد! از آنها که مغزش را با شامپو که نه، چه عرض کنم، با وایتکس کاملا شستشو داده اند، آنهم نه این وایتکس های سوسولی جدید که خودشان بیشتر لک می کنند، وایتکس های پدربابایی را میگویم. 

طوطی، پرنده زیبائیست. ارزش نگاه کردن که نه، ارزش تماشا کردن هم دارد. ایشان هم کم از طوطی ندارند؛البته با آنهمه ریش و پشمی که برای خودش محیّا کرده ارزش دیدن هم ندارد، چه برسد به تماشا کردن یا حتی نگاه کردن! شباهتش با طوطی، اول دماغش است و دوم تقلیدش! مغزش کپک زده و از کار افتاده، در همان اصول دینی هم که پیامبرش گفته تقلید در آنها جایز نیست، عینهو همان طوطی رفتار میکند!

مگر نه اینست که آنچیزی که امروز به عنوان انسان شناخته می شود، موجودی است که در ظاهر دو دست دارد و دو پا و دو چشم و دو گوش و  یک بینی و یک دهان؟ اصل کاری را هم فراموش نکردم: یک چیز دیگر هم نصف جمعیت انسانها دارند که چون نخواستم تهمت مرد سالاری بهمان بخورد، ترجیح دادم نگویم!…مگر نه اینست که هرکس نقصی در این اعضا داشته باشد، معلول خوانده میشود؟ اگر از ابتدا انسان به گونه ای دیگر خلق میشد، ما به آن نوع دیگرش هم، مطمئنا عقرب نمیگفتیم و همان  انسان صدایش میکردیم! مثلا اگر چهار دست داشتیم، همه به همان چهاردست عادت میکردیم و الان اگر کسی فقط دو دست داشت، او را معلول می خواندیم! فکرش را بکنید، با چهار دست چه کارها که نمیتوانستیم بکنیم! با دو دست اول تایپ میکردیم، با دست سوم چایی میخوردیم و با دست چهارممان هم دماغمان را انگشت میکردیم، یا شاید هم اگر حسی بود، لُپ کشی میکردیم…

این آقا ادعا میکند که انسان به کاملترین شکل ممکن آفریده شده! “ممکن” را برای که میگوید، نمیدانم؟ برای خدا؟ همانی که ادعا میکنیم “غیرممکن” در قاموسش راه ندارد؟! فکرش را بکنید: اگر انسانها یک چشمشان در جلو بود و چشم دیگرشان در پشت کاملتر نبود؟ حداقلش این بود که دشمن نمی توانست در جنگها از پشت به کسی حمله کند! یا حداقلش در کهریزک که نه -آنجا آدم مجبور است؛ میفهمی؟ مجبور! هزار چشم هم داشته باشی، کفایت نمیکند-  در هنگام عبور از قزوین دیگر خیالت جمع جمع بود!

یا اصلا چرا راه دور میرویم، خدا که میتوانست؛ انسان را به گونه ای خلق میکرد تا اصلا خوردن در کار نباشد، در آنصورت دیگر نیازی به مستراح هم نبود، نیازی هم نبود ما قانون بقای انرژی را داشته باشیم، اصلا چه میدانم، میگفتند قانون بقای نسل: “انسان میمیرد، ولی انسان دیگری جایش را میگیرد. تعداد انسانهای روی زمین، هیچوقت تغییر نمیکند!” یا “انسان زنده است تا فقط بکند و بدهد و بچه بسازد!” الان برایتان خنده دار است و میگوئید چه بی هدف؛ ولی اگر واقعا همانطور میشد، باز همین را میگفتید؟ مثلا الان که هم میخوریم و هم میکنیم و هم میدهیم و هم بچه میسازیم، خیلی زندگیمان هدف دار است؟

پی نوشت 1: اصول دین، توحید است و نبوت است و معاد، به علاوه امامت و عدالت. میگویند هرکس خودش باید به اینها برسد و تقلید در آنها جایز نیست. چهارتای اولش هیچ، فرض میکنیم رسیدیم؛ پنجمیش را هیچ رقمه نمیتوانم برسم! اینکه یکی محتاج نان شبش باشد و بچه هایش گرسنه باشند و دیگری BMW سیصد میلیونی سوار باشد، کجایش عدالت است؟!

پی نوشت 2: خلاصه، ما که هنوز هم نفهمیدیم هدف از آفرینش انسان چه بود! شاید به نظر شما دارم کفر میگویم، ولی نفهمیدیم دیگر؛ زور که نیست. اگر شما فهمیدی، ما را نیز بفهمان! اگر بر طبق کتابها، هدف رسیدن انسان به رضایت خداست،  مثل آن میماند که بگوئیم فلانی آن بادبادک را چرا درست کرد، بعد جواب بدهیم به این خاطر که بادبادک به هوا برسد! خب، عزیز من، اگر بادبادکی نمیساختیم، اصلا بادبادکی وجود نداشت تا خواسته اش به هوا رسیدن باشد! بادبادک را بسازیم، بعد بگوئیم ما که به آن احتیاجی نداشتیم، به خاطر خودش ساختیم تا به اوج آسمان برسد! تا به رضایت ما برسد؟!! بزرگترین لطف خدا می توانست این باشد که اصلا انسانی خلق نکند…

بعد نوشت: اینا رو که گفتم اصلا به اون معنی نیست که من حتما خدا رو مقصر می دونم!!! شاید هم مشکل از خود منه که نمیتونم بفهمم! شاید باید بیشتر مطالعه کنم! شاید من خرم! و باید بیشتر به انسانیت نزدیک بشم! شاید…

ماه عسل

08/12/2009

اصلا دل و دماغم به نوشتن نمی رود؛ دلم حالا هیچ، میگویم قد گنجشک است و حق دارد نرود، ولی از دماغم  دیگر بعید است! این که اندازه دماغ فیل است و تا بحال چندین نفر را نابکار و کور کرده، میبینید؟ حالا اینقدر ضعیف شده که حتی به نوشتن هم نمی رود! خوب که فکر میکنم میبینم همه اش از تاثیرات این ازدواج است؛ حالا نروید همه تقصیرها را گردن من بیندازید و به معشوقتان بگوئید دیگر خیال ازدواج نداریدها! نه، آنطوری ها هم نیست… خیال هم برِتان ندارد که ندید بدید بودم و الآنه خیلی خوش خوشانم است و دست از پا نمیشناسم! نه خیر، از این خبرها هم نیست، قبلا که گفته بودم، 20 ماهی میشد که در عقد بودیم و این ازدواج فقط برای شیره مالیدن به سر حضار بود و جمع کردن کادو! وگرنه ما که چیز جدیدی دستگیرمان نشد!

دو سه روز تعطیلات را مثلا رفته بودیم ماه عسل … چطور است که دو سه روز را میگویند ماه، نمیدانم. با این حساب پس من سالهاست که از عمرم میگذرد و حسابی پیر شده ام و پایم لب گور است؛ الان هم حتما دارم برای نوه هایم قصه میگویم و تا دو سه روز دیگر هم سکته ای، آنفاکتوسی چیزی میکنم و بعدش هم حتما میروم بهشت، پیش حوریها! چه خوب است آدم میخواهد برود بهشت، در همین سنین جوانی برود، فردا که پیر شدیم و همه جایمان از کار افتاد، دیگر حوریها را می خواهیم چه کار؟… با عسل هم مشکل دارم! مثلا چرا نگداشتند ماه شیرین، یا ترش یا اصلا ماه بی ناموسی؟ خدائیش این نام برازنده ترین نام است! البته از من که گذشته، به خاطر شما جوانها میگویم!

به اصفهان رسیدیم؛ یعنی اینقدر قیافه ام تابلو بود و خود خبر نداشتم؟ هتلدار هم انگار بو برده بود از من گذشته،  یک اتاق دونفره با دو تخت جدا را برایمان رزرو کرده بود؛ برادروار-خواهروار چند روزی را سپری کردیم … در اتاقش تف سربالا میکردی، یخ برمیگشت و به سرت میخورد، آنقدر سرد بود که اصلا دل و دماغ هیچ کاری را برای آدم باقی نمی گذاشت، حتی همان تف کردن … هتل که چه عرض کنم، اگر زیر سی و سه پل میخوابیدیم و صبحها سر چهار راه گدایی می کردیم، لااقل یک بنده خدایی پیدا میشد یک تکه نان بهمان بدهد؛ یزید بودند آقاجان، یزید؛ چایی را که بالا نمی آوردند؛ 8صبح به بعد هم صبحانه نداشتند؛ از نظافت اتاق که خبری نبود؛ مهماندارانش هم دور از جناب سگ!…ناکس شبی خدا تومان هم ازمان پول گرفت… پارکینگش را هم میگفتند در حال تعمیر است؛ ناچار ماشین را زیر درختی همان نزدیکیها پارک کردم؛ مانده ام آنهمه پرنده بالای آن درخت چه میکردند؟ کلاغ و گنجشک و انواع و اقسام پرندگان مهاجر و بومی و وحشی و اهلی و آفریقایی و آسیایی و غیره را توانستم فضولاتشان را تشخیص دهم. باقیش را دیگر نمیدانم. سقف و شیشه ماشین را آنچنان ماهرانه نقاشی کرده بودند که پیکاسو اگر می آمد، نمیتوانست همچین اثری از خود خلق کند؛ چلوکباب سلطانی هم الان جلویم باشد، برایم سفید و سیاه می زند که نهایتا رگه هایی از سبز را می توانی درونش ببینی، مال گنجشک را میگویم، همین رنگی است دیگر؟

واقعا هنر می خواهد در این شهر رانندگی کردن! کلهم خود را مایکل شوماخر میدانند و جمعا به اندازه یک دوچرخه سوار هم قوانین نمی دانند. اصولا راهنما زدن حکم فحش ناموس را دارد که همه از آن بیزارند، گردش به راست و چپ هم عینهو آب خوردن برایشان آسان است، چنان به یکباره تغییر مسیر می دهند که xایه هایت را در دهانت کاملا احساس میکنی و میتوانی کاملا مزه اش را حس کنی؛ فکرش را بکنید، چند روزی باشد حمام هم نرفته باشی، دیگر مزه اش نور علی نور می شود! … یکی از بازیگرهای نسبتا معروف را هم در لابی هتل دیدم، البته هیچ جای خودم حسابش نکردم و بی اعتنا از کنارش رد شدم! بنده خدا حتما فکر میکرد که من برادر براد پیتم یا شایدم خود تام کروز! احتمال هم دارد کلی دعا به جانم کرده باشد که گیر نداده ام؛شهرت واقعا چیز عذاب آوریست. نه اینکه خودم تجربه کرده ام، می دانم!

البته این سفر یک دستاورد دیگر هم برایم داشت، اینکه به عینه تجربه کردم هیچ جا خانه ی خود آدم نمی شود، پایت را که داخلش میگذاری، آرامش را احساس میکنی. لا اقلش اینست که توالتش فرنگی نیست و راحت میتوانی پایت را باز کنی و هرکار دلت خواست انجام دهی!

پی نوشت 1: کمی درصد پور.نوگرافی اش زیاد شد، همین روزهاست که شهرداری مشهد بیاید و اسم وبلاگ مرا هم عوض کند! چه کنم؟ موضوع پُست ماه عسل بود دیگر! انتظار نداشتید که بیایم و در همچین موضوعی، داستان حسن کرد شبستری را برایتان تعریف کنم؟

پی نوشت 2: دیروز در وبلاگ دوستمان سعید(اینجا)، مطلبی خواندم که یکی گفته “آمریکا میخواهد جلوی ظهور امام زمان را بگیرد، اسنادش هم موجود است”!!! اولش فکر کردم طنز است، ولی بعد دیدم واقعیست و این گفته خود ایشان در اصفهان است؟!!! اینکه چطور آمریکا میخواهد جلوی امام زمان که اعتقاد داریم قدرتش از خدا سرچشمه میگیرد و فرابشری است را بگیرد، کاری نداریم. ولی این مهم است که ایشان اسنادش را از کجایش در آورده؟!! ضمنا، ما که همه توطئه های آمریکا را خنثی میکنیم، این یکی را هم خنثی می کردیم، چرا اینهمه داد و هوار راه انداختیم؟!! … نکته مهم دیگر هم اینست که ایشان سفرش را طوری برنامه ریزی کرد که همزمان با من در اصفهان باشد! من نمیدانم چه پدرکشتگی ای با من دارد که هرجا می روم دنبالم می آید!

بعدترنوشت: ما نمی دانستیم اصفهان و هتلهایش مخصوصا، اینهمه خاطرخواه دارند و هی آن را بر سر ما خواهید کوبید. اگر می دانستیم فقط تعریف میکردیم! ولی جان خودم آن هتل همینجوری بود که گفتم. برای روشن شدن اذهان عمومی همیجا اعلام میکنم که اسمش “هتل اصفهان” بود که در کوچه جنبی پل فلزی در شمال زاینده رود واقع شده(اینجا). پارکینگ ندارد و یک کیوسک نگهبانی در ورودی کوچه دارد و آن کوچه چندین درخت دارد که زیر یکیشان محل پارک ماشینمان بود. کافی شاپش اکثر مواقع تعطیل است و رستورانش هم بنا بر دلایلی به اتاقها سرویس نمی دهد! اتاقهایش و شاید هم فقط اتاقی که ما در آن بودیم فوق العاده سرد بود! به دلیل مسافرت همزمان آقای ا.ن. به اصفهان اکثریت هتلها پر بودند و همین یکی را هم با مکافات تمام پیدایش کردیم و ندیده و نشنیده، تلفنی رزروش کردیم!

عروسی…

02/12/2009

    پیش نوشت: شرمنده ام حسابی! مدتی غیبت صغری بودم! گفتم تا نرفته اید برای من هم چاه نزده اید و نامه هایتان را داخلش نینداخته اید، بیایم که اوضاع خیلی خیط است…

    … بالاخره کار خودش را کرد… هرچه به گوشش خواندم که بیخیال شود، گوشش بدهکار نبود که هیچ، یقه مان را هم دو دستی چسبیده بود و طلبکارمان هم شده بود… گفتیم همسر، به جای آنکه این همه پول بی زبان را خرج چند ساعتی از یک شب کنیم، بیا و برویم خوش بگذرانیم، بیا برویم مالزی، ایتالیا، چه میدانم، اسپانیا را یک هفته بگردیم و کلی حال کنیم! ولی به خرجش نرفت که نرفت؛ شب عید قربان، بهانه خوبی بود تا جیب منه بدبخت هم، مانند همان گوسفندان بی همه چیز قربانی شود و چیزی از آن باقی نمانَد… 

    … من مانده ام که این ملت را چه می شود؟ منی که تا همین دیروز صاف صاف توی خیابان راه میرفتم و هیچکس آنجای خودش هم حسابم نمیکرد، شک کرده بودم نکند که براد پیتی، تام کروزی چیزی هستم؛ خدا را چه دیدی؟ حتما عرعریه همسر هم کم نیاورده بود و آنجلینا جولی ای، جسیکا آلبایی، هیلاری دافی شده بود برای خودش! تمامی مسیر کل ماشینهای دیگر برایمان بوق می زدند و چراغ می زدند و فلاشر می زدند و دست تکان می دادند؛ که چه؟ که یک لباس عروس و داماد پوشیده ایم و سوار یک ماشین گلکاری شده ایم! بعد شما را به خدا میبینید، شعار میدهند نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!!!… ولی خودمانیم، خوش تیپی از سر و کولم بالا می رفت! زورم می آمد با آن همه دبدبه و کبکبه پشت فرمان بنشینم و رانندگی کنم؛ اینطوری قبول نیست، من باید راننده شخصی داشته باشم! اصلا چرا همیشه باید دامادها پشت فرمان بنشینند و برای عروسها در ماشین را باز کنند؟ مثلا چه میشود که عروس پشت فرمان بنشیند؟ این به کجای که برمی خورد؟…این حرفها به من نیامده، من چه کاره مملکتم که بیایم درباره سنّتها نظر بدهم؟ من حداکثر می توانم نام پادشاهان گذشته را که حذف شده اند، فراموش کنم؛ باقی به من مربوط نیست! … بالاخره رسیدیم … تا پایمان را گذاشتیم داخل، ملت از شوق دیدن ما هلهله کردند و خندیدند و رقصیدند! یعنی اینقدر تحفه بودیم و خود خبر نداشتیم؟ در آن گیرو دار، ما را هم جو گرفته بودمان حسابی… منی که رقصم یک چیزهایی شبیه بال بال زدن مرغ سربریده را می ماند، آن وسطها چنان دست و پایی تکان می دادم که جمیله باید پیش پایم لنگ می انداخت!. گاهی به قانون تناسخ اعتقاد پیدا میکردم و میگفتم حتما روح خردادیان پس از مرگ در من حلول یافته؛ البته ناگفته نماند که بعد یادم می آمد خردادیان هنوز زنده است و نمرده! چه شده بود مرا، خودم هم هنوز نمیدانم … اصلا می خواستم رقص چاقو را هم خودم انجام دهم؛ ولی حیف که اطرافیان آدمهای بی ذوقی بودند و نمی گذاشتند! اگر به من بود، حتما خودم دکلته هم می پوشیدم و به عرعریه همسر هم کت و شلوار می پوشاندم! مگر چه است؟ فکرش را بکنید: موهای سینه ام از بالای دکلته سرشان بیرون باشد و با همه بای بای کنند، آنوقت با دستهای پشمالوام، رقص چاقو هم انجام دهم و برای عروس ناز کنم و تا شادباش نگیرم، چاقو را تحویلش ندهم! یا اینکه آرایش میکردم و با موهایی مش شده و لپ هایی گلگون، در عروسی می رقصیدم!؟…

     … بالاخره تمام شد؛ شب از نیمه گذشته بود و من همچنان میرقصیدم و جلف بازیهایم گل انداخته بود که ارکست نامرد یکهو خواندنش را قطع کرد و صاحب تالار ناکس، کَمکَمَک چراغها را خاموش! شک برم داشته بود نکند که قرار است مراسم بعد از عروسی هم در همان تاریکی برگزار شود! البته صاحب محترم تالار فرصت نداد و تا آمدیم حس بگیریم، از تالار بیرونمان انداخت…

    پی نوشت 1: فضولی موقوف، به دلتان هم صابون نزنید، مگر خودتان خوارمادر ندارید؟ مراسم شب بعد عروسی را برایتان تعریف نمی کنم؛ اصلا مراسمی نبود تا بخواهم تعریف کنم! راستش شب تا آمدم بخوابم، دیدم عرعریه همسر کل پتو را به تملک خویش در آورده و در حال دیدن خواب پادشاه هفتم است! اصولا نوبل فداکارترین همسر مستحق ایشان است؛ تا صبح ما یخ کردیم و ایشان زیر آن پتو، خواب ناز!

    پی نوشت 2: بدیهیست که مسافرت ایتالیا و اسپانیا و مالزی فقط برای شیره مالیدن به سر همسر گرامی بود و بس؛ وگرنه ما را از شابدالعظیم به آنطرفتر راه نمی دهند!

    پی نوشت 3: بدون اغراق می گویم: جای همه شما خالی بود. شما به بزرگواری خود ببخشیدم، ان شا ا… در عروسیهای بعدی ام، حتما خبرتان میکنم! 

بلاگفا یا …

26/11/2009
    مگر یک آدم چقدر میتواند ناز یکی را بکشد؟ ما هم صبری داریم و آنهم لبریز شد و تصمیم به جدایی از این سیستم وطنی گرفته بودیم، البته به دلایلی حیاتی!)شاید بعدا گفتم)، فعلا به تاخیر افتاده… هرچند مدت زیادی نیست اینجا را مینویسم، ولی این بدان معنا هم نیست که سرباز صفریم و آشخور؛ مدتها در آدرسی دیگر اگر تیمسار و سرتیپ و سرلشکر نبودیم، لا اقل سروان بودیم و بعد استعفا دادیم: چند وقتی بعد آن فتنه! های بعد انتخابات… پشت دستمان را داغ گذاشتیم، آرم بلاگفا را هم رویش حک کردیم که دیگر دور و بر وبلاگنویسی و مخصوصا بلاگفا نیائیم؛ چه بازیها که در نیاورد بلاگفای عزیزمان در آن دوران…. حیف که این کِرم، در اعماق هر هفت سوراخ بدنمان رسوخ کرده بود و ما را حسابی مبتلا… تصمیم گرفتیم دوباره بنویسیم، ولی نه سیاسی، تا حدود زیادی هم توانستیم جلوی چند سوراخی از بدنمان را چوب پنبه بگذاربم و حرفهای بدبوی سیاسی را ول نکنیم؛ کرم این یکی کِی گرفتارمان کند و دوباره بوی بد ول کنیم، خدا می داند. اینبار هم عِرق ملّیمان گل کرد و گفتیم بهرحال وطنی است؛ ناگزیر از فرار از وجدان درد، دوباره بلاگفا را برگزیدیم. اسممان را عرعری گذاشتیم تا شاید خریت خود را به صورتی به رخ بکشیم… تا هفته گذشته… ابتدا شنیدیم وبلاگ یکی از دوستان مجازیمان مدتیست یکباره به فنا پیوسته و تمام دار و ندار و هست و نیستش و خاطراتش به باد فنا رفته! بدون هیچگونه اطلاع قبلی! بعدش هم بازیهای بلاگفا مجددا شروع شد: باز نشدن وبلاگ، باز نشدن صفحه مدیریت و حتی باز نشدن صفحه اصلی بلاگفا.
    ”یک هدف مهم برای سایت بلاگفا حفظ حریم کاربران و نویسندگان وبلاگهاست و در حقیقت چنین هدفی را برگ برنده سایت میدانیم”!!!”اطلاعات خصوصی کاربران و همچنین ایمیلهای ایشان نزد سایت محفوظ است و در اختیار اشخاص حقیقی یا حقوقی قرار نخواهد گرفت.”!!! این دو متن از سخنان مدیر بلاگفاست در صفحه معرفی بلاگفا و همچنین صفحه ابتدایی ثبت وبلاگ جدید؛ مدیر محترم بلاگفا، تا چه حد در تحقق این هدف موفق بوده ای؟! مدیر محترم، آیا شما هم همانند سایر میزبانان خارجی، حقوق عادی را برای بلاگرهای خود قائلید؟ آیا تا کنون آماری از نعداد قطعی های سرورتان در مواقع مختلف بدست آورده اید؟ آیا تا کنون اندیشیده اید چرا به تعداد این قطعی ها در مواقع حساس جامعه، افزوده می شود؟ آیا هیچ تضمینی برای ادامه کارتان و حذف نشدن دامینتان در صورت چه میدانم، خسته شدنتان، حال نداشتنتان، دیگر حوصله نداشتنتان، کمبود امکانات مالیتان، فشارهای وارده بیرونی وغیره به بلاگرهای خود ارایه داده اید؟ آیا اصلا تا به حال با بلاگرهایتان هم صحبت شده اید؟ آیا تا به اکنون، حتی یک تشکر خشک و خالی از بلاگرهایتان، حتی بصورت متنهای اتوماتیک، نموده اید؟ آیا میدانید هنگامی که برای درون ریزی وبلاگ ثبت شده ام در وردپرس به مشکل خوردم، در کمتر از 5 دقیقه، پاسخ میل کاملا خاص من توسط یک غیر همزبان داده شد و از من درخواست فرستادن فایل پشتیبان را نمود؟ آیا میدانید ظرف 5 دقیقه بعد، فایل پشتیبان من بارگذاری شد و ایمیل تشکر برایم ارسال شد؟ آیا تا به حال به این فکر افتاده اید کمی به امکاناتتان بیفزایید؟ مثلا امکان فرستادن عکس یا مالتی مدیا؟ مثلا امکانی برای پیگیری آسانتر قسمت نظرات(مثل قرار دادن فید برایش)؟ مثلا افزایش امکانات ویرایشگر متن؟ افزودن امکان جستجو در وبلاگ؟ همگاری و همنوا شدن با سایتهای معتبر و امکان استفاده از یوزر شما در آنها؟ اختصاص فضایی رایگان برای بلاگرها؟ ایجاد آمارگیر در خود سرور وبلاگ؟ ثبت آی.پی نظردهندگان؟ افزودن افزونه های کاربردی نظیر تقویم، فرستادن پستها با ایمیل و…؟ و… به راستی چگونه است که امکانی نظیر برون ریزی علاوه بر اینکه جزء امکاناتتان نیست، تمام تلاشتان را هم برای جلوگیری از انجام آن انجام میدهید؟ آیا با این کار میخواهید بلاگر را در خود حبس کنید و به زور نگهش دارید؟ آیا تا به حال اندیشیده اید که این کوچ وبلاگها به سرورهای خارجی، حتی اگر از روی چشم و هم چشمی و به قول برخی دوستان برای با کلاس بازی در آوردن باشد، چرا بالعکس اتفاق نمی افتد؟ یا چرا مثلا ایرانیهایی که قبل از وجود شما، وبلاگ داشتند، هیچوقت تمایلی برای انتقال وبلاگشان به سرور شما ندارند؟ چرا ایرانیانی که خود هاست و دامین خریداری میکنند، به جای استفاده از امکانات شما برای اتصال دامین به وبلاک، از امکانات مشابه میزبانان خارجی استفاده می کنند؟ و هزارن چرای دیگر… مدیر محترم بلاگفا! ما هم میدانیم برخی از اشکالات از شما نیست و بر اثر فشارهای بیرونی بر شما، گاها مجبور هستید اینگونه باشید؛ ولی قبول کنید بلاگرها هم حق دارند میزبانی را انتخاب کنند که فشاری رویش نیست. به امید روزی که میزبانان وطنی ما به چنان حدی برسند که هیچ ایرانی ای به خود اجازه ندهد میزبانی خارجی را برگزیند. به امید روزی که من خود با همین شهامت اعلام کنم، بلاگفا بهترین میزبان وبلاگ برای تمامی فارسی زبانان و چه بسا سایر زبانهای سراسر دنیاست. به امیدش…
    پی نوشت ۱: این نامه را میخواستم روزی که از اینجا به وردپرس نقل مکان کنم، بنویسم. تاخیر در این انتقال و همچنین مطلب دوست عزیزمان، حامد عزیز در تکنوشت، باعث شد کمی در انتشار آن تسریع بخشم.
    پی نو
شت ۲: نمی شود دیگر، اینقدر اصرار نکنید. حتما نمی شود که ما فعلا رفتنمان به وردپرس را به تا خیر انداختیم. پای مهریه مان وسط است! دارد تقاضای طلاق هم میدهد. همینمان مانده جمعه شب که مثلا عروسیمان است، به جای تالار، به محضر برویم. کمی صبر کنید شاید آرام شد… اصلا این عرعریه همسر را باید رئیس کانون حمایت از تولیدکنندگان داخلی کنند… “کالای ایرانی هرچقدر هم که بد باشد،  نیازمند حمایت ماست”… این را عرعریه همسر میگوید. علیرضا خان شیرازی هم باید کلاهش را ششصد بار به هوا پرتاب کند که چنین هموظنانی دارد. البته واضح و مبرهن است که من اصلا آدم زن ذلیلی نیستم!

نوشتمان!

23/11/2009
    دیده اید بعضی وقتها میروید و توی مستراح می نشینید و هرچقدر زور می زنید نمی آید؟ لا مذهب انگار سنگ شده و چسبیده! حالا کِردِ کار ماست؛ چند روز است که هر چقدر زور میزنم و باز هم زور میزنم، نوشتنمان نمی آید که نمی آید! از انواع و اقسام مُسهل و قرصهای ضد یبوست هم استفاده کرده ام، دیگر کارمان به جایی رسیده که گلاب به رویتان شیاف هم کرده ام! ولی آمدنی نیست که نیست.  نه اینکه موضوع نداشته باشم ها، نه، اتفاقا خیلی هم دارم، ولی این نوشتن هم مانند همان چیزی که توی مستراح آنجایتان گیر میکند و پائین نمی آید، توی گلویمان گیر کرده و نمی آیدمان!

    بعد از مدتها مکان بهتری یافت شد که برای کار بتوانم فرم پر کنم و از شرّ این علی آقای آبدارچیمان، نجات… مگر پیدا می شود لاخیر، هرچه میگردم این کارت معافی از خدمتمان را پیدا نمیکنمش که نمیکنمش. حتما الان فضولیتان گل کرده و میخواهید بدانید برای چه معاف شده ام؟ معاف من از نوع “کم پدری” است! بله آقا جان، معاف کم پدری هم داریم. اگر پدر داشته باشید،  ولی تنها فرزند ذکور خانواده باشید و پدرتان بالای 60 سال سن داشته باشد، او را پدر کامل حساب نمیکنند و به شما معاف کم پدری تعلق میدهند!

    آقا، چشمتان روز بد را نبیند، تمام زندگیمان شده پیدا کردن این کارت؛ حالا که حال دارد برود و xایه های این جنابان سراوان(جمع سروان) را بمالد و ثابت کند پدرمان کم است؟… شبانه روز کابوس کارت را می بینم؛ مثلا همین دیشب، خواب دیدم درخواست المثنی کردم و کلی xایه هم مالیدم و قرار است کارت را تحویلمان بدهند. دستمان را که دراز می کنیم کارت را بگیریم، افسری که باید کارت را به ما بدهد، xایه هایش را نشانمان می دهد و ناگهان کارت را به هوا پرتاب می کند و یکهو اسلحه اش را به سمت ما میگیرد…تا ماشه را میکشد، مانند این فیلمهای هندی، صحنه آهسته می شود و گلوله مستقیم به سمت ما می آید و هی می آید و هی می آید و هی می آید… تا می رفت بهمان برخورد کند، جا خالی دادیم و گلوله از کنار گوشمان گذشت… سرخوش جاخالی دادن بودیم و دهانمان عینهو بُز باز بود و هرهر می خندیدیم که یکهو دیدیم کلاشینکف تبدیل به تانک شد و یک توپ به سمت ما شلیک کرد. اینبار دیگر فیلم نامردی کرد و آهسته نشد که هیچ، دور تند شد و گلوله مستقیم به همان دهان نیمه بازمان وارد شد و همانند تام و جری سرمان کش آمد و یکهو ترکیدیم! داشتیم حسابی تکه تکه می شدیم که به طور کاملا خرکی از خواب پریدیم!

    آقا، حالا مگر دوباره خوابمان میگرفت؟! توی فکر کارت بودیم که یکهو آمد! آخ جانم، آمد. آخ جان آمد، نوشتن را میگویم، نوشتنمان آمد. حالا این نصفه شب کجا را بنویسیم؟ نیامد، نیامد، ببین کجا یقه مان را گرفت؟ راستش اولش گفتم بلند شوم و کامپیوتر را روشن کنم و بنویسم، بعد فکرکردم شاید عرعریه همسر که همان نزدیکیها خوابیده است بیدار شود و ما را در آن حالت زشتناک بگیرد! فکرش را بکنید، بیدار بشود و بپرسد کجا می روی و من هم جواب دهم نوشتنمان می آید؛ او هم در آن حالت خواب و بیداری پیش خودش فکر میکند حتما جیشمان می آید… بعد یکهو ببیند لپتاب را که روشن است و داریم می نویسیم، من نمی گویم، شما اگر سه نصفه شب همسرتان را درحال کار با کامپیوتر ببینید، چه فکری می کنید؟ حتما فکر میکنید دارد با جنس مخالف دیگری چت می کند، شاید هم فکر می کرد دارم به صورت وب- چت، لُپ کشی میکنم! چه می دانم، هزار و پانصد جور فکر مخرب میکند آدم! آخرش هم اینقدر ازین فکرهای بیخود کردیم که خوابمان برد.  صبح که بیدار شدیم، باز هم هی زور زدیم، هی زور زدیم، ولی دیگر فایده ای نداشت، نمی آمدمان که نمی آمد!


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.