“چرا کفر میگویی؟ اینها که داری میگویی هذیان است! مرا بگو که با شما کافرها نشستم و دارم اینجا کار میکنم!”… این آقای همکارمان است، همکار همیشگی که نه، خدا نکند، چند وقتی مجبوریم تحملش کنیم. از آن مذهبی هایی است که داخل خشک کن گذاشته اند و حسابی آبش را گرفته اند، ما بهشان میگوئیم خشکه مذهبی! از آنها که شاید همبستر شدن با همسرشرعیش را هم با اکراه انجام می دهد یا شاید هم نمی دهد! از آنها که مغزش را با شامپو که نه، چه عرض کنم، با وایتکس کاملا شستشو داده اند، آنهم نه این وایتکس های سوسولی جدید که خودشان بیشتر لک می کنند، وایتکس های پدربابایی را میگویم.
طوطی، پرنده زیبائیست. ارزش نگاه کردن که نه، ارزش تماشا کردن هم دارد. ایشان هم کم از طوطی ندارند؛البته با آنهمه ریش و پشمی که برای خودش محیّا کرده ارزش دیدن هم ندارد، چه برسد به تماشا کردن یا حتی نگاه کردن! شباهتش با طوطی، اول دماغش است و دوم تقلیدش! مغزش کپک زده و از کار افتاده، در همان اصول دینی هم که پیامبرش گفته تقلید در آنها جایز نیست، عینهو همان طوطی رفتار میکند!
مگر نه اینست که آنچیزی که امروز به عنوان انسان شناخته می شود، موجودی است که در ظاهر دو دست دارد و دو پا و دو چشم و دو گوش و یک بینی و یک دهان؟ اصل کاری را هم فراموش نکردم: یک چیز دیگر هم نصف جمعیت انسانها دارند که چون نخواستم تهمت مرد سالاری بهمان بخورد، ترجیح دادم نگویم!…مگر نه اینست که هرکس نقصی در این اعضا داشته باشد، معلول خوانده میشود؟ اگر از ابتدا انسان به گونه ای دیگر خلق میشد، ما به آن نوع دیگرش هم، مطمئنا عقرب نمیگفتیم و همان انسان صدایش میکردیم! مثلا اگر چهار دست داشتیم، همه به همان چهاردست عادت میکردیم و الان اگر کسی فقط دو دست داشت، او را معلول می خواندیم! فکرش را بکنید، با چهار دست چه کارها که نمیتوانستیم بکنیم! با دو دست اول تایپ میکردیم، با دست سوم چایی میخوردیم و با دست چهارممان هم دماغمان را انگشت میکردیم، یا شاید هم اگر حسی بود، لُپ کشی میکردیم…
این آقا ادعا میکند که انسان به کاملترین شکل ممکن آفریده شده! “ممکن” را برای که میگوید، نمیدانم؟ برای خدا؟ همانی که ادعا میکنیم “غیرممکن” در قاموسش راه ندارد؟! فکرش را بکنید: اگر انسانها یک چشمشان در جلو بود و چشم دیگرشان در پشت کاملتر نبود؟ حداقلش این بود که دشمن نمی توانست در جنگها از پشت به کسی حمله کند! یا حداقلش در کهریزک که نه -آنجا آدم مجبور است؛ میفهمی؟ مجبور! هزار چشم هم داشته باشی، کفایت نمیکند- در هنگام عبور از قزوین دیگر خیالت جمع جمع بود!
یا اصلا چرا راه دور میرویم، خدا که میتوانست؛ انسان را به گونه ای خلق میکرد تا اصلا خوردن در کار نباشد، در آنصورت دیگر نیازی به مستراح هم نبود، نیازی هم نبود ما قانون بقای انرژی را داشته باشیم، اصلا چه میدانم، میگفتند قانون بقای نسل: “انسان میمیرد، ولی انسان دیگری جایش را میگیرد. تعداد انسانهای روی زمین، هیچوقت تغییر نمیکند!” یا “انسان زنده است تا فقط بکند و بدهد و بچه بسازد!” الان برایتان خنده دار است و میگوئید چه بی هدف؛ ولی اگر واقعا همانطور میشد، باز همین را میگفتید؟ مثلا الان که هم میخوریم و هم میکنیم و هم میدهیم و هم بچه میسازیم، خیلی زندگیمان هدف دار است؟
پی نوشت 1: اصول دین، توحید است و نبوت است و معاد، به علاوه امامت و عدالت. میگویند هرکس خودش باید به اینها برسد و تقلید در آنها جایز نیست. چهارتای اولش هیچ، فرض میکنیم رسیدیم؛ پنجمیش را هیچ رقمه نمیتوانم برسم! اینکه یکی محتاج نان شبش باشد و بچه هایش گرسنه باشند و دیگری BMW سیصد میلیونی سوار باشد، کجایش عدالت است؟!
پی نوشت 2: خلاصه، ما که هنوز هم نفهمیدیم هدف از آفرینش انسان چه بود! شاید به نظر شما دارم کفر میگویم، ولی نفهمیدیم دیگر؛ زور که نیست. اگر شما فهمیدی، ما را نیز بفهمان! اگر بر طبق کتابها، هدف رسیدن انسان به رضایت خداست، مثل آن میماند که بگوئیم فلانی آن بادبادک را چرا درست کرد، بعد جواب بدهیم به این خاطر که بادبادک به هوا برسد! خب، عزیز من، اگر بادبادکی نمیساختیم، اصلا بادبادکی وجود نداشت تا خواسته اش به هوا رسیدن باشد! بادبادک را بسازیم، بعد بگوئیم ما که به آن احتیاجی نداشتیم، به خاطر خودش ساختیم تا به اوج آسمان برسد! تا به رضایت ما برسد؟!! بزرگترین لطف خدا می توانست این باشد که اصلا انسانی خلق نکند…
بعد نوشت: اینا رو که گفتم اصلا به اون معنی نیست که من حتما خدا رو مقصر می دونم!!! شاید هم مشکل از خود منه که نمیتونم بفهمم! شاید باید بیشتر مطالعه کنم! شاید من خرم! و باید بیشتر به انسانیت نزدیک بشم! شاید…